حکایتی است حکایت نوا و نی

عبارت حکایتی است حکایت نوا و نی مابین هزاران خبر و مطلب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه مطالب جستجو شده با ذکر منبع آن منتشر شده است لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت مجله مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت حکایتی است حکایت نوا و نی میباشد.



در این دنیا همه چیز دست خود آدم است

در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس ... آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ... می تواند آب ها را بخشکاند ... می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ... آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد: حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی!بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!#سووشون#سیمین_دانشور ... ادامه در لینک سایت منبع ...

در این دنیا همه چیز دست خود آدم است

در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس ... آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ... می تواند آب ها را بخشکاند ... می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ... آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد: حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی!بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!#سووشون#سیمین_دانشور ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی در مورد غفلت

مجموعه: شهر حکایتحکایت های جالب و خواندنیحکایتی خواندنی درباره غفلتحکایت غفلت، حکایت آن سه فیلسوفی است که در ایستگاه راه آهنی منتظر ورود قطار بودند. آن ها آن قدر گرم بحث و جدل بودند که غافل از ورود قطار شدند. لحظه ای که قطار خواست ایستگاه را ترک کند دو نفر از انها با عجله خود رابه درون قطار رساندند.نفر سوم اما که خیلی هم عجله داشت نتوانست سوار شود. از بس که ناراحت بود گریه میکرد، باربری که ماجرای انها را از نزدیک مشاهده کرده بود به وی نزدیک شد و به او دلداری داد وگفت خدا را شکر که حداقل دونفر از شما سوار قطار شد.فیلسوف به جا مانده گفت: مشکل همین جاست. آن دو نفر برای بدرقه من آمده بودند من ماندم و آن ها رفتند. مطمئناً آن ها هم در قطار دارند مانند من گریه می کنند. بله قطار زندگی در حرکت است چه سوار بشوی یا نشوی آن میرود و غفلت ازآن قابل جبران نیست. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت زندگی

در. این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون ، حتی ترس… آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوه ها را جابجا کند. میتواند آب ها رابخشکاند. میتواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. میتواند همه جور حکایتی باشد: حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی! بدن آدمیزاد شکننده است ، اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد. دست خودمه میخوام حکایت زندگیم تلخ باشه یک زن پر از درد و رنج که با بیماری و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم میکنه ، یا یک زن که تصمیم میگیره وقتش را با دیوانگی ها و مس ه بازی و لودگی پر کنه یا یک زن که تصمیم میگیره از دیگران بکشه بیرون خودش زندگی دلخواهش را بسازد. کاری که بارها انجام دادم ولی یکی دوسال هست حس می نمیشه وابسته شده بودم و صورت مسئله های زندگیم را بجای حل پاک می . بگمانم زندگی با عشق معنایش همین باشد که هر مشکلی را با عشق بپذیرم و بکوشم برای حل ش. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

(بدون عنوان)

گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت ... و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟...!... ... در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد... از سووشون ... ادامه در لینک سایت منبع ...

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی توسط محمد حسین حموله

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی این ضرب المثل حکایت این روزهای ماست حکایتی که مارا از پیشرفت باز میدارد ما از واردات خودرو پرهیز میکنیم و گمرکی زیادی روی آن میگزاریم اما تلفن همراه را با گمرکی بسیار کم یا تقریبا بدون گمرکی وارد میکنیم ما صب تا شب هزاررکعت میخوانیم اما صب تا شب هم دروغ میگوییم ما حجاب را بصورت افراطی و اشتباه رعایت میکنیم یا اصلا به آن اهمیت نمیدهیم ما در ماه محرم قمه میزنیم ولی در یک روز بعد از آن شهوات انجام میدهیم این حکایت ماست حکایتی که ما را ازپیشرفت باز میدارد ... ادامه در لینک سایت منبع ...

نیم پست هایی که ثابت می مانند

در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس... آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جابه جا کند... می تواند آب ها را بخشکاند... می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد... آدمیزاد حکایتی است، می تواند همه جور حکایتی باشد؛ حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... و حکایت پهلوانی! بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت مرگ و زندگی

مجموعه: شهر حکایت حکایت مرگ و زندگی گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.پذیرفت.کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم ها به سوی او بود.مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:ای مردم ! هر از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! ی برنخاست.گفت: حالا هر از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!باز ی برنخاست.گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هالایت های زیبا

"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ..." سیمین دانشور – سووشون _______________________ "این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد ...." قیصر امین پور _______________________ "به پایان فکر نکن شیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز!" صادق هدایت ______________________ "عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند بی آنکه بخواهی ، می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!" گریز دلپذیر ــــ آنا الدا _______________________ "ﻭﻗــﺘﯽ ﺷــﻤﺎ ﺟــﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧــﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑــﺎﺷﯿﺪ، ﺩﯾــﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ، ﺳـﺮ ﻭ ﮐﻠﻪﯼ ﯾــﮏ ﺷـﺠﺎﻉ ﭘــﯿﺪﺍ ﺧــﻮﺍﻫﺪ ﺷــﺪ!" گابریل گارسیا مارکز _______________________ "دلم صُراحیِ لبریزِ آر ... ادامه در لینک سایت منبع ...

سخن بزرگان شعرو ادب

هایلایت های زیبا (۲۲) "در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ..." سیمین دانشور – سووشون _______________________ "این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد ...." قیصر امین پور _______________________ "به پایان فکر نکن شیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز!" صادق هدایت ______________________ "عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند بی آنکه بخواهی ، می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!" گریز دلپذیر ــــ آنا الدا _______________________ "ﻭﻗــﺘﯽ ﺷــﻤﺎ ﺟــﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧــﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑــﺎﺷﯿﺪ، ﺩﯾــﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ، ﺳـﺮ ﻭ ﮐﻠﻪﯼ ﯾــﮏ ﺷـﺠﺎﻉ ﭘــﯿﺪﺍ ﺧــﻮﺍﻫﺪ ﺷــﺪ!" گابریل گارسیا مارکز _______________________ "دلم صُراحیِ لبریزِ آر ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت جالب: آن درخت حکایت جالب: آن درخت

حکایت جالب: آن درخت حکایت جالب: آن درختدست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت استحکایت آن درخت ادامه مطلب... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ابهام ادبی

بسیاری از ضرب المثلها و تکه های طنز زبان فارسی، دارای حکایتی است. مرحوم دهخدا در کتاب شیرین "امثال و حکم" بسیاری از حکایاتی که ریشه این ضرب المثل ها بوده را نقل کرده است.از جمله ضرب المثلهایی که حکایت آن را پیدا ن ، این ضرب المثل است که "فلانی دست پیش را گرفته تا پس نیفتد!"اگر ی حکایت ریشه این ضرب المثل را می داند، بفرستد تا استفاده کنیم!این یادداشت صرفاً و فقط و فقط یک یادداشت ادبی است و هر گونه برداشت غیرادبی ممنوع است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت کوتاه «دستگیریِ ها»

مجموعه: شهر حکایت حکایت آموزنده مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانه ای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه می ترسی؟ چرا فرار می کنی؟ مردِ فراری جواب داد: مأموران بی رحم حکومت، های مردم را به زور می گیرند و می برند. صاحبخانه گفت: ها را می گیرند ولی تو چرا فرار می کنی؟ تو که نیستی؟ مردِ فراری گفت: مأموران احمق اند و چنان با جدیت می گیرند که ممکن است مرا به جای بگیرند و ببرند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروت

مجموعه: شهر حکایت حکایت های آموزنده حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروتحکیم فرزانه اى پسرانش را چنین نصیحت مى کرد:عزیزان پدر! هنر بیاموزید، زیرا نمى توان بر ملک و ت اعتماد کرد، درهم و دینار در پرتگاه نابودى است، یا همه ی آنرا ببرد و یا صاحب پول، اندک اندک آنرا بخورد، ولى هنر چشمه زاینده و ت پاینده است، اگر هنرمند تهیدست گردد، غمى نیست زیرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن ت و مایه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى کنند و وی را در صدر مجلس جا دهند ولى آدم بى هنر، با دریوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت دو شاهزاده

مجموعه: شهر حکایت حکایت های گلستان سعدی دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بم . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاءمن آن مورم که در پایَم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالندکجا خود شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم ؟ منبع:گلستان سعدی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «استر و اشتر»

مجموعه: شهر حکایت حکایت «استر و اشتر»استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می افتم ولی تو به راحتی می روی و به زمین نمی خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می کنم، وقتی بر سر کوه بلند می رسم از بلندی همه راه ها و گردنه ها را با هوشمندی می نگرم. من ازسر بینش گام بر می دارم و به همین دلیل نمی افتم و براحتی راه را طی می کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می بینی و در راه دوربین و دور ش نیستی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

شروعی دوباره...

مدتهاست که از عرصه وبلاگ و وبلاگ نویسی دور هستم. کار وبلاگ نویسی را حدودا از سال 82 شروع و تا مدتها ادامه داشت. اما وقایعی باعث شد ویلاگ نویسی رو کنار بگذارم. البته به طور کامل کنار نگذاشتم بلکه بهتر است بگویم کمتر فعال بودم. چند سال پیش به لطف دوستی این وبلاگ رو که پرشین بلاگ به خاطر غیر فعال بودن قصد داشت واگذار کنه، به من واگذار شد. قصد دارم در این وبلاگ همون طور که از نامش پیداست با محوریت شیراز بنویسم و هر پست را به مطلبی اختصاص بدم. البته بنا داشتم سالروز تولدم یعنی یکم اردیبهشت ماه که سالروز بزرگداشت سعدی و نیز روز شیراز هم بود شروع کنم که متاسفانه ممکن نشد. دوست دارم اولین پست رو در دوره جدید وبلاگ نویسی ام به حکایتی پیرامون سعدی اختصاص بدم. خیلی جالب می شه ما در مورد سعدی که خودش حکایت ها است حکایتی بگوییم. می شود حکایت مشهور همان "درزی عاقبت در کوزه افتاد" * پی نوشت: * اشاره دارد به نکته ای طنز گونه که سعدی حکایت نویس خود نیز عاقبت در حکایتی جای گرفت (البته با اندکی تسامح این حکایت را می توان در این مورد نقل کرد. ) که اصل حکایت به شرح زیر است: حکیم سخنور، ابوالمعالی کیکاووس ابن اسکندر در حکا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت سر

حکایت سر مجموعه: شهر حکایت حکایتی خنده دار از عبید زاکانیروز? مرد مومن? سوار بر از ده? به ده? د?گر م? رفت.در م?ان راه عده ا? از جوانان که خورده و مست بودند راه را بر او م? بندند و ?ک? از آنها جام? را پر از به او تعارف می کند.مرد استغفرالله گو?ان سرباز زد و ول? جوانان دست بردار نبودند. بالا ه ?ک? از آنها تهد?د کرد که اگر تعارف? را نخورد کشته می شود.مرد برا? حفظ جان راض? شده و با اکراه جام گرفته و رو به آسمان گفت:خدا?ا تو م?دان? که من بخاطر حفظ جانم ا?ن را م?خورم.چون جام را به لب نزد?ک کرد ناگهان ش شروع به تکان دادن سرخودکرد و سر به جام خورد و بر زم?ن ر?خت و جوانانخند?دند.مرد ن?ز با دلخور? گفت: پس از عمر? خواست?م ? ح?ل بخور?م ا?ن سر نذاشت. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت

ادمیزاد حکایتی است : حکایت شیرین حکایت تلخ حکایت زشت ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «بندگی من یا تو»؟

مجموعه: شهر حکایت حکایت های آموزنده روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، ». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت.غلام گفت:آن را بپذیر که من در آن است و ابوذر پاسخ داد:«بلی، ولی بندگی من در آن است».پیام متن:گاهی ثروت های مادی آمی را بنده خود می کنند و او را از بندگی خدا خارج می سازند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی زیبا در خصوص جوانمردی به روایت بازیگر مشهور + تصاویر

حکایت زیبا از پرویز پرستوییحکایتی زیبا از پرویز پرستویی بازیگر پرآوازه کشورمان با انتشار پستی در صفحه اینستاگرام خود این حکایت زیبا از عرفان نظر آهاری نویسنده و شاعر ایرانی با عنوان “جوانمردی به جان است نه به جامه” را منتشر کرد.پرویز پرستویی وی نوشت:“مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت: تبرکی می خواهم ، جامه ات را ، تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم.جوانمرد گفت: جامه مرا که بهائی نیست .اما سوالی دارم ،سوالم را پاسخ گو ،جامه من برای تو.مرد گفت : بپرس. جوانمرد گفت : اگر مردی چادر زنی را بر سر کند ، زن خواهد شد؟مرد گفت : نه. جوانمرد گفت : اگر زنی جامه مردان را بپوشد ،چطور ؟ مرد می شود ؟مرد گفت :نه. جوانمرد گفت : پس در پی آن نباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر پوست جوانمرد را نیز بر تن کشی، سودی نخواهد داشت؛ زیرا جوانمردی به جان است، نه به جامه. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی زیبا در خصوص جوانمردی به روایت بازیگر مشهور+اینستاپست

پرویز پرستویی در صفحه اینستاگرام خود حکایتی خواندنی از یک بانوی نویسنده و شاعر ایرانی را منتشر کرد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی از مولانای بزرگ

حکایت??? گویند دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!در راه با پروردگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده! عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندم ها به زمین ریخت!او با ناراحتی گفت:من تو را کی گفتم ای یار عزیز که این گره بگشای و گندم را بریز!آن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت دیگر چه بود؟نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!ندا آمد که:??تو مبین اندر درختی یا به چاه????تو مرا بین که منم مفتــاح راه??? مولانـــــا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

دلنوشته انتظار

به واژهها ماس میکنم رهاشوندوحجم دلتنگی روزهای مراب تو برسانند.حریفشان نمی شوم که نمیشوم واژه ها هم چله نشینند... حکایت ما وحسین "ع"حکایت عطش است و اب حسابش رو ...اب نبود... قصه این های سرب گریبان ماوتوام حکایتی ست...ن اینکه عادت کرده باشیم ب نبودنت خداان روز رانیاورد... گاهی فقط کمی کلافه میشویم.... ا توراگم کرده ایم.... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

شما هم یک جورهایی جوجه مرغ هستید؟

مجموعه: شهر حکایت حکایت آموزنده از مولانا دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد.به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند.مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغ بود.مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که همه آدم ها مثل جوجه مرغ اند و جزئی از دریای وحدانیت. به همین علت گرچه اسیر دنیای مادی که مرغ خانگی تمثیلی از آن است شده اند اما سرانجام باید راه شان را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کنند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

یه سر و دو گوش

سلام حکایتی بعضی چیزا تو زندگی حکایت ترسوندن ما از یه سر و دو گوش ن در خانه ای بود که قرار بود واردش نشیم فقط یه روایت نامانوس از یه واقعیت روزمره که هر روز باهاش در تعامل هستیم نمی دونم چرا به این فکر نمی دور من همه یه سر و دو گوش هستن خوب:) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

یه سر و دو گوش

سلام حکایتی بعضی چیزا تو زندگی حکایت ترسوندن ما از یه سر و دو گوش ن در خانه ای بود که قرار بود واردش نشیم فقط یه روایت نامانوس از یه واقعیت روزمره که هر روز باهاش در تعامل هستیم نمی دونم چرا به این فکر نمی دور من همه یه سر و دو گوش هستن خوب:) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

همانی هستی که همه میگویند؟

مجموعه: شهر حکایت حکایت آموزنده روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: « ، چه شده که این گونه اشک می ریزید؟ آیا ی به شما چیزی گفته؟»شیخ جعفر در میان گریه ها گفت: «آری، یکی از لات های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.»همه با نگرانی پرسیدند: «مگر چه گفته؟»شیخ در جواب می گوید او به من گفت: «او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون کرد.» ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکمت خداوندی

مجموعه: شهر حکایتحکایت های مذهبیسعدی در بیان حکایتی می گوید:موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه ح است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و ی را کشته. اکنون به قصاص فرموده اند.«وَلَوْ بَسَطَ اللّه ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می د». (شورا:27) موسی علیه السلام ، به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهترین پیشنهاد

زبان فارسی لبریز از حکایت ها و مثل هاست. در بیشتر این حکایات، نهان و آشکار پندهایی هست و این پندها به کام همه خوش نمی آید. بعضی خود را در جایگاه شخصیت منفی داستان می بینند و برخی دیگر هم هستند که اصلا به منفی و مثبت توجه نمی کنند، آنها انی هستند که این حکایات را تجربه کرده اند. بهترین پیشنهاد یکی از های داستانی و عاشقانه است که با تماشای آن هر زخم هایش را بیاد می آورد. در این پیرمردی را می بینیم که همیشه از زنها دور بوده و یکهو عاشق می شود. چیزی که این را با دیگر آثار متفاوت می کند، حکایتی تازه از عشق است، حکایتی دردناک و واقعی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهترین پیشنهاد

زبان فارسی لبریز از حکایت ها و مثل هاست. در بیشتر این حکایات، نهان و آشکار پندهایی هست و این پندها به کام همه خوش نمی آید. بعضی خود را در جایگاه شخصیت منفی داستان می بینند و برخی دیگر هم هستند که اصلا به منفی و مثبت توجه نمی کنند، آنها انی هستند که این حکایات را تجربه کرده اند. بهترین پیشنهاد یکی از های داستانی و عاشقانه است که با تماشای آن هر زخم هایش را بیاد می آورد. در این پیرمردی را می بینیم که همیشه از زنها دور بوده و یکهو عاشق می شود. چیزی که این را با دیگر آثار متفاوت می کند، حکایتی تازه از عشق است، حکایتی دردناک و واقعی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهترین پیشنهاد

زبان فارسی لبریز از حکایت ها و مثل هاست. در بیشتر این حکایات، نهان و آشکار پندهایی هست و این پندها به کام همه خوش نمی آید. بعضی خود را در جایگاه شخصیت منفی داستان می بینند و برخی دیگر هم هستند که اصلا به منفی و مثبت توجه نمی کنند، آنها انی هستند که این حکایات را تجربه کرده اند. بهترین پیشنهاد یکی از های داستانی و عاشقانه است که با تماشای آن هر زخم هایش را بیاد می آورد. در این پیرمردی را می بینیم که همیشه از زنها دور بوده و یکهو عاشق می شود. چیزی که این را با دیگر آثار متفاوت می کند، حکایتی تازه از عشق است، حکایتی دردناک و واقعی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «مردم آزار»

مجموعه: شهر حکایت حکایت «مردم آزار» مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی. گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت شه همی ، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم. منبع:گلستان سعدی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

)) حکایتی زیبا و قابل تأمل ((

حکایت ها نکات زیبا و قابل تأملی دارند .شاید این حکایت برای شما هم آموزنده و شیرین باشد. برای دیدن ادامه مطلب بر روی فِلِش کلیک کنید ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت من

حکـــــــــــــــــــــایت من… حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت… حکایت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد… زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکایت من حکایت ی بود کـــــــــــــــــــــه… پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی زیبا و قابل تأمل

حکایت ها حاوی نکات زیبا و قابل تأملی دارند .شاید این حکایت برای شما هم آموزنده و شیرین باشد. برای دیدن ادامه مطلب بر روی فِلِش کلیک کنید ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

گنجینه ای از بهترین داستان ها و حکایت های زیبا

گنجینه ای از بهترین داستان ها و حکایت های زیبابرای ورود روی لوگوی زیر کلیک کنیدداستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزندهداستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان ک نه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد ه ن خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت

حکایتی زیبا کودکی از پدر فقیرش یک جفت کفش نو خواست ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ 1000 ﺗﺎ ﭼﺴﺐ ﺯﺧﻢ ﺭﻭ ﺑﻔﺮﻭﺵ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﻔﺶ ﺑﺨﺮﻡ... ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﻢ 1000 ﻧﻔﺮ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﺸﻮﻥ ﺯﺧﻢ ﺑﺸﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﮐﻔﺶ ﺑﺨﺮﻡ؟ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ، ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻔﺸﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﺧﻮﺑــــــــــــــﻪ... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

آقای حکایتی، اسم قصه گوی ماست...

این دفعه وسط کارگاه مادر و کودک لیلی بغض ... اول مهر بود، هوای بعد از ظهر به طرز غریبی بوی پاییز می داد و من هیچ کدوم از مامان های این دوره رو نمی شناختم و اون ها همه شون همدیگر رو می شناختند (یعنی مرگ من لحظه ورود به جمعی است که همه از قبل همدیگر رو می شناسند و من تازه وارد هستم)، بعد نمی دونم چرا مربی کارگاه تصمیم گرفت برای یه سری فسقل بچه زیر دو سال آهنگ آقای حکایتی رو بذاره* و من یاد چه خاطره ای افتادم که دلم خواست بزنم زیر گریه؟ نمی دونم... فقط می دونم ترکیب بوی پاییز و حس غربت و آقای حکایتی من رو پرت کرد به یه خاطره خیلی دور غمگین که یادم نمیاد :-( * البته می دونم هفتاد درصد مخاطبین اینجا هم با مجموعه آقای حکایتی و آهنگ اولش و عباس و ... هیچ خاطره ای ندارند، ولی اگر خاطره دارید بگین که دلم شاد بشه :-) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است !

در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است ! حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جابجا کند. می تواند آبها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد ...آدمیزاد حکایت است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ ، حکایت زشت و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده داشته باشد ... سیمین دانشور ⠀ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت مـــن ..

حکـــــــــــــــــــــایت من…حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…حکایت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…حکایت من حکایت ی بود کـــــــــــــــــــــه…پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت جالب نزاع چهار نفر بر سر انگور

مجموعه: شهر حکایت حکایتی از مثنوی معنوی چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترک, رومی و ایرانی, مردی به آنها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» ب یم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می خواهم, ترک گفت: بهتر است «اُزوُم» ب یم. رومی گفت: دعوا نکنید! استافیل می یم, آنها به توافق نرسیدند. هر چند همة آنها یک میوه، یعنی انگور می خواستند. از نادانی مشت بر هم می زدند. زیرا راز و معنای نام ها را نمی دانستند. هر کدام به زبان خود انگور می خواست. اگر یک مرد دانای زبان دان آنجا بود, آنها را آشتی می داد و می گفت من با این یک دینار خواستة همه ی شما را می م، یک دینار هر چهار خواستة شما را بر آورده می کند. شما دل به من بسپارید، خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معنای نام ها را می دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقیقت یک چیز است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

آهنگ تیتراژ سریال حکایت ما

آهنگ سریال حکایت ماداستان سریال حکایت ما سریال حکایت ما، حکایت زندگی یه خانواده است که در یکی از محله فقیر شهر زندگی می کنند که در این خانواده فیلیز فرزند بزرگ خانواده همانند مادر آنها شده است. بعد از آنکه مادرش خانه را ترک کرد و دیگر به خانه برنگشت و با داشتن یک پدر الکلی فیلیز بدون اینکه شکایتی داشته باشه از 5 خواهر و برادر خود نگهداری کرد و به این شکل به زندگی خود ادامه می دهد. البته خواهر و برادرهای فیلیز هم مانند او یادگرفته اند که قوی باشند و هرکدام در حد توان خود در اداره خانواده به فیلیز کمک می کنند. برادر کوچکتر از فیلیز رحمت است که خیلی عاقل و با شعور است و حکمت برادر کوچکتر از رحمت است که از الان دچار یک عشق ناممکن و ممنوع شده است، و فرزند بعدی خانواده از است که یک دختر عاطفی و احساسی است و بعد از اون هم فیکرت و کوچکترین فرزند خانواده هم عصمت است که یک و نیم سال دارد. آهنگ سریال حکایت ما ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی کوتاه به زبان انگلیسی درباره کار تیمی

حکایتی کوتاه به زبان انگلیسی درباره کار تیمی پاو وینت مدیریت، حکایتی کوتاه به زبان انگلیسی درباره کار تیمی با عنوان : good old lessons in teamwork from an age-old fable[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه در لینک سایت منبع ...

آهی که من هستی ظالمی را خا تر کرد

مجموعه: شهر حکایت حکایت های مثنوی در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می ید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت:ماری تو که کرا ببینی بزنی یا بوم که هر کجت نشینی نکنی زورت از پیش می رود با ما با خداوند غیب دان نرودزورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان برود حاکم ظالم از نصیحت آن صاحبدل، رنجیده خاطر شد و چهره در هم کشید و به او بی اعتنایی کرد، تا اینکه یک شب آتش آشپزخانه به انبار هیزم اوفتاد و همه دارایی او سوخت و به خا تر مبدل شد.از قضا روزگار، همان صاحبدل روزی از نزد آن حاکم عبور می کرد، شنید حاکم می گوید: (نمی دانم این آتش از کجا به سرای من افتاد؟)به او گفت: (این آتش از دل فقیران به سرای تو افتاد.) (یعنی آه دل تهی دستان رنجدیده، من هستی تو را بر باد داد.) حذر کن ز درد درونهای ریش که ریش درون عاقبت سر کندبهم بر مکن تا توانی دلی که آهی جهانی به هم بر کند ... ادامه در لینک سایت منبع ...

باید دو نامه بنویسم

باید دو نامه بنویسمبرای دو نفربه اولی بگویم حکایت ما حکایت کوری خواهد شد که عصا کِشِ کورِ دگر شود،بگذر.به دیگری هم بگویم دلم برایت تنگ می شود.همینجور بی دلیل.بعد به زندگیم ادامه دهم#کیوان_محمدی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «نیش مار و زنبور»

مجموعه: شهر حکایت حکایت های آموزنده روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.»اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خو ده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.مدتی بعد که باز چوپان در همان ح بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می زد و مار خودنمایی می کرد. این کار را د و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.برخی بیماری ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می شوند یا ش ت می خورند. بیماری سرطان ا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

مجموعه: شهر حکایتحکایت آموزندهحکیمی را اسزا گفتند. او هیچ جو نداد. حکیم را گفتند:ای حکیم، از چه روی جو ندادی؟ حکیم گفت:«از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است». منبع: namnak.com ... ادامه در لینک سایت منبع ...

خندوانه بهرام شاه محمدلو (آقای حکایتی) | 27 تیر 96 | کیفیت عالی و کم حجم

خندوانه بهرام شاه محمدلو (آقای حکایتی) 27 تیر 96 خندوانه بهرام شاه محمدلو (آقای حکایتی) شبکه نسیم خندوانه مهمان بهرام شاه محمدلو (آقای حکایتی) با / خندوانه بهرام شاه محمدلو (آقای حکایتی) و رامبد جوان امشب ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی جدید از دلایل سقوط آزاد «پدر معنوی» ترامپ

یک رو مه انگلیسی با اشاره به حاشیه رفتن تدریجی «استیو بانون» در کاخ سفید حکایتی جدید را از دلایل این سقوط آزاد روایت کرده است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت سعدی از روزه

سعدی در بوستان حکایتی جالب در باب روزه دارد که می فرماید: روزه آن نیست که غذا را از خودت باز گیری تا باز خودت بخوری! بلکه هدف آن است که... ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت«بی توجهی شاها به ش»

مجموعه: شهر حکایت حکایت های مثنوی معنوی یکی از شاهان پیشین، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر یان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا افتاد و یان خود را به جلوگیری از دشمن فرا خواند، ولی آنها پشت د و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند: چو دارند گنج از ی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغیکی از آن یان که نافرمانی از شاه نموده بود، با من سابقه دوستی داشت. او را سرزنش کرده و گفتم: (از فرومایگی و حق ناشناسی است که انسان به خاطر رنجش اندک، هنگام حادثه، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.)او در جواب گفت: (اگر از روی کرم و بزرگواری عذرم را بپذیری شایسته است، حقیقت این است که: اسبم در این حادثه جو نداشت، و زین نمدین آن را برای تأمین زندگی به گرو داده بودم. شاهی که خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمی توان راه جوانمردی با او پیش گرفت.) زر بده ی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم(64) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

رابطه های اشتباه ..

من میدانم نباید وایت را با جوهر نمک قاطی کنم اما همیشه موقع شستشوی آشپزخانه و ، یادم میرود .. دوباره یادم میرود .. دوباره یادم رفت .. دوباره نفسم گرفت .. و باز هم راهی بیمارستان شدم .. این حکایت ، حکایت رابطه های اشتباه است حکایت آدمهای اشتباهی که نباید با هم باشند .. حکایت اصرارهای بیجایی که جز آسیب و فاجعه نتیجه ای ندارند حکایت فراموشی های گاهگاهی که هر بار ، بیشتر از قبل ضربه میزند و باز هم درمواجهه ی مجدد .. ی جای زخم قبلی اش را یادش نیست .. نسل ما پر از آدمهای فراموشکارست .. که از یک سوراخ بارها گزیده میشود نرگس صرافیان .......................................................... پ . ن : بعضی ها مثل درخت پای موالند .. نه میشه از میوه اش استفاده کرد نه از سایه اش ...!!!!؟؟؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «کار »

مجموعه: شهر حکایتحکایت «کار »دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار برهی؟گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی ی که دمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی در احسن القصص

جوینی در احسن القصص حکایت می کند یک بیسواد ایرانی یا یمنی آمد خدمت رسول الله ... گفت من تازه مسلمانم ولی عاشق خدا هستم به من دعای خیلی ساده و کوتاه یاد بده که هر وقت دلتنگش شدم آن را بخوانم و لذت ببرم ! فرمود: ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت بعضی آدما

دیدى وقتى دستت رو با کاغذ میبرى اذیتت میکنه، میسوزه و از فکرت بیرون نمیره اما مث? وقتى با چاقو میبرى بعد چند دقیقه فراموش میکنى؟؟؟ در واقع کاغذ از چاقو برنده تر ن?ست فقط تو انتظار آس?ب د?دن از کاغذ رو نداشت?… این دقیقا حکایت بعضی آدماس! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت « ماه»

مجموعه: شهر حکایت داستان های مثنوی گله ای از فیل ها گاه گاه بر سر چشمة زلالی جمع می شدند و آنجا می خو دند. حیوانات دیگر از ترس فرار می د و مدتها تشنه می ماندند. روزی گوش زیرکی چاره شی کرد و حیله ا ی بکار بست. برخاست و پیش فیلها رفت. فریاد کشید که : ای شاه فیلان ! من فرستاده و ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد که این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این ببعد کنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم کرد. نشان راستی گفتارم این است که اگر طوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد. و بدانید که این نشانه درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد.پادشاه فیلان در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف گوش درست است یا نه؟ همین که پادشاه طوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پیلان فهمید که حرفهای گوش درست است. از ترس پا پس کشید و بقیة فیلها به دنبال او از چشمه دور شدند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

462- there was not a pair of us

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم که آشکارا در ی کنایت رفت. مجال ما همه این تنگ مایه بود و، دریغ که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت. •شاملو • ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حسین کو ــن ، معروف به فرهاد ثانی (بیستون)

ســـروآبــاد نیــوز: سایت اورامانات در مطلبی می نویسد: داستان شیرین و فرهاد داستانی باستانی است از عشق و دلدادگی که به حفظ شده و اینک ما ایرانیان وارث نقالی آنها هستیم، اما داستان حسین کوه کن یک تراژدی است از پهلوانی که بر جور و مصائب روزگار و طبیعت غبله کرد و اکنون در اوج گمنامی بسر می برد. حکایت حسین کوه کن یا خالو حسین حکایتی است متفاوت از یک عمر سختی و مشقت، حکایت و نمادی است از غلبه بر معلویت و پیروزی بر ص ه های فولادی، حکایت دوباره پیروز شدن تیشه بر سنگ و حکایتی است از پشتکار آدمی زاد در تحقق بخشیدن به معنای واقعی خواستن. زندگی نامه خالو حسین یا حسین کوه کن نمونه کاملی از یک زندگی پر فراز و نشیب است، از شیرینی های و تلخی هایی که ذهن و دل هر خواننده را تکان می دهد. اگر خستگی اندک مسافرتی 120 کیلومتری را از مرکز استان کرمانشاه به سمت شمال غربی استان( شهر پاوه) بر خود هموار کنید بی شک ازگشت و گذار در تفرج گاه زیبای «میگوره» و دیدن سرای سنگی « حسین کو ن » پشیمان نخواهید شد. به ادامه مطلب بروید... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت دریا بطور مجانی

رایگان حکایت دریا بطور مجانی بهمن فرمان آرا, کامل سینمایی ایرانی حکایت دریا بطور مجانی با , جدید حکایت دریا کم حجم کیفیت بالا عالی بطور مجانی بدون تگ آرم تبلیغاتی و بدون ید اشتراک ویژه ادامه مطلب... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

پرسش

با سلام و عرض ادب و احترام.و تسلیت ایام سوگواری. سروش بزرگوار مبحث محرم و نامحرم رو واسه دانش اموزان کلاس ششمم میخواهم تدریس کنم در متون دینی ایا داستانی متناسب با این سن برای شناخت وجود دارد؟سپاسگزارمپاسخنرم افزار هدایت در حکایت و نیز کتاب حکایت ها و هدایت ها در آثار شهید مطهری برای این منظور مفید است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت «زندانی پر رو»

مجموعه: شهر حکایت حکایت های مولانا مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی د. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالا ه زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده ! این زندانی پرخور ، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار ندارد. پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند ، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما ی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.به این ترتیب، ان قاضی فقیر را روی شتر مردی هیزم شکن نشاندند و به هیزم فروش گفتند او را کوچه به کوچه بگرداند و جار بزند « ای مردم! این مرد را بشناسید . فقیر است. به او وام ندهید. نسیه ندهید. داد و ستد نکنید. او است. پرخور است و ی و کاری هم ندارد. خوب نگاهش کنید. »هیزم فر ... ادامه در لینک سایت منبع ...

پالان

روزی روزگاری الاغ های دهی از پالان دوزشان ناراضی بودند و شاکی زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد ، در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی ند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید ، از آنجا که این نیز حکایتی ست و حکایت هم آمد و نیامد دارد دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق پالان راحتی بر تن ها نمیدوخت ، بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی ند ، شکر حق که این بار نیز چون حکایتی بیش نیست دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد امّا افسوس که باز هم پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی ، هی جمع شدند و هی دعا د و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند واین بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از یت خود دعایی ند . ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت هشتاد و پنجم

مولانا در مثنوی معنوی دفتر دوم قصه ای را روایت میکند که حکایتی در باب چهار هندو است که در مسجد به می ایستند وقتی صدای موذن برمی آید یکی از آنها با آن که خود در است می گوید: ای موذن بانگ کردی وقت هست.هندوی دیگر در همان حال به وی می گوید: سخن گفتی و ت باطل استسومی به دومی می گوید: به او طعن نزن که تو هم باطل است.سپس هندوی چهارم می گوید: خدا را شکر که من مثل شما سه تن سخن نگفتم. بدین گونه بالا ه هر چهار تن تباه می شود.دراین حکایت هر کدام از این چهار هندو نمادی هستند از انسانهایی که به عیب خود کور می باشند و به عیب دیگران بینا و آگاه...((چار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند)) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی است حکایت نوا و نی

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false"> دریافت حکایت موسیقی خوش حکایتی است. مرهمی است بر لحظه لحظه های این روزهای پریشان؛ خاصه اگر حکایتش، حکایت نی باشد و نوا، حکایت حسین علیزاده باشد و جمشید عندلیبی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

باز هم همان حکایت همیشگی...

بعضی روزها انسان فقط خسته ست نه تنهاست نه غمگین و نه عاشق فقط خسته ست "ایلهان برک" حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! "قیصر امین پور" الان حسم حس این چند خط بالاست. بعضی وقتها به خدا گله میکنم که چرا شاعر نیستم! انگار شاعرها می توانند حرف دلشان را طوری بزنند که لااقل کمی سبکشان کند... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بازنویسی حکایت شخصی نزد طبیب رفت

بازنویسی حکایت شخصی نزد طبیب رفت حکایت شخصی نزد طبیب رفت بازنویسی حکایت حکایت ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

خشکی درختان

حکایت خش خش برگ ها زیر کفش ها حکایت از آمدن پاییز نیست حکایت از خش الی است کم آبی است پ.ن. در مصرف آب بشدت صرفه جویی کنید و به بقیه هم بگویید. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

رفیق...

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب ؛اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی … ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت

حکـــــــــــــــــــــایت من حکایت ی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت حکایت ی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت حکایت من حکایت ی بود کـــــــــــــــــــــه پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جستجو و بازنشر مطالب مرتبط با عبارت حکایتی است حکایت نوا و نی توسط ربات های هوشمند خبری از بین منابع معتبر فارسی زبان دریافت و نمایش داده میشوند.