عابد تاتر

عبارت عابد تاتر مابین هزاران خبر و مطلب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه مطالب جستجو شده با ذکر منبع آن منتشر شده است لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت مجله مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت عابد تاتر میباشد.



یک توصیه یک پیشنهاد،پیش به سوی تاتر!

تاتر کابوس های یک پیرمردخاین ترسو!علیرغم اسمش که کمی غیرمنصفانه وپرازقضاوت وی ونگری است!ولی بدک نبود،به یکباردیدنش می ارزدبه هرحال،چراکه درآن هنرشکل گرفته است،یعنی به ساده ترین شکل ممکن حقیقتی تلخ رادرقالبی شادوشیرین بیان کرده اند.یعنی لبخندی برلبانت می آورند که هم تلخ است وهم شیرین،هم بافکر واحساست بازی میکند وتورابه چالش وتفکرمی کشد.بااین ذیق تاتر درمشهد بروید رفقا واین تاتر رادستکم یک بارببینید بالاغیرتا. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

اجرای تاتر کاغذی در مرکز

تاتر کاغذی یکی از برنامه هایی است که توسط اعضا در مرکز اجرا می شود و از استقبال خوبی نیز برخوردار می باشد .در این فعالیت توانستم اعضا با استعداد برای کار نمایش و تاتر کاغذی را شناسایی کنم. بناست این اعضا کار تاتر کاغذی را به صورت تخصصی تر بیاموزند و یک گروه نمایش تشکیل دهند. فلاحی -مسئول مرکز ... ادامه در لینک سایت منبع ...

فقط برای خدا....

در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان جالب ابلیس و مرد عابد

داستان جالب ابلیس و مرد عابد در میان بنی عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، ب درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که نیستی و خدا بر این کار تو را ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت… بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگرد ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حرف های فاطمی ۲

بسم رب ا هراء آن زن بدکاره همانطور که قرار بود عمل کند، عمل کرد.مردم دور معبد فرد عابد جمع شدند و هر چه فرد عابد می گفت من دچار این گناه نشده ام ی حرفش را باور نمی کرد.خبر به گوش پادشاه رسید،او هم دستور داد تا مردم جمع شوند و او را به دار بیاویزند . زمانی که مردم جمع شدند فاسقین وفاجرینی که به او حسادت ورزیده بودندهم امده بودن تا حاصل توطئه ی خویش را ببینند در این هنگام فرد عابد یا د دعای مادرش افتاد رو به مادرش که در آن جمع بود کرد وبه مادرش گفت: مادر من اشتباه و من را ببخش مادرش هم او بخشید.همینکه مادرش او را بخشید فرد ... ادامه در لینک سایت منبع ...

تبریک گروه نوین صحنه

جناب اقای نصرت الله مسعودی انتخاب و انتصاب حضرتعالی که از مفا تاتر استان لرستان هستید به عنوان مسئول دبیرخانه دائمی تاتر استان لرستان را تبریک گفته امید است با استفاده از تجارب ارزنده خود و همفکری با پیش وتان و اهالی نمایش استان افق جدیدی برای پیشبرد تاتر استان باز شود (مدیر مسئول و گروه نمایشی نوین صحنه شهرستان الیگودرز) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جرقه!

امروز عجیب بود برای اولین بار یه ایده برای نوشتن یه نمایشنامه اومد به ذهنم به نظرم ایده ی بدی نیست جالبه میخوام بشینم پاش میخوام اونقدر تاتر ببینم ک حرفه ای بشم +من واقعا عاشق تاترم! +بی نظیره این هنر! +ایدمو تو یه تیکا کاغذ نوشتم ک نمیدونم کجاست؟ +بعضی از دیالوگا تو مغزمه دیالو خوبین خدا کنه بیدار که میشم یادم بمونه! +بخاطر شرایطی نمیتونم بازیگر تاتر بشم نویسندش که میتونم بشم! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بی حیا

شبی اتفاق افتاد که نان برایش نرسید. گرسنگی او را فرا گرفت، آن شب خوابش نبرد، بعد از پیوسته انتظار می کشید که غذای هر شبه اش برسد، چیز دیگری نیز نیافت تا گرسنگی اش را رفع کند. در پایین کوه روستایی وجود داشت که نان آن نصرانی بودند. صبحگاه عابد از کوه پایین آمد و از مردی نصرانی تقاضای غذا کرد. دو گرده نان جوین به او دادند. نان ها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد، سگ گَر و لاغری که بر درِ خانه ی مرد نصرانی بود دامن او را گرفت. عابد یک نان را نزدش انداخت شاید برگردد. سگ نان را خورد و برای مرتبه ی دوم به دامن او چسبید و او نان دیگر را نیز جلوی سگ انداخت. سومین مرتبه نیز عابد را رها نکرد و دامنش را کرد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

من بی حیا نیستم

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان آموزنده

در بنى اسرئیل عابدى بود که دنبال کارهاى دنیا هیچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابلیس صدایى از دماغ خود در آورد که ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :چه ى از شما فلان عابد را براى من مى فریبد؟ یکى از آنها گفت : من او را مى فریبم .ابلیس پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. گفت : تو اهل او نیستى و این ماءموریت از تو ساخته نیست ، او زنها را تجربه نکرده است . دیگرى گفت : من او را مى فریبم . پرسید: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه ، گفت : او اهل این کار نیست که با اینها فریفته شود. سومى گفت : من او را فریب مى دهم ، پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خیر و عبادت ! ، گفت : برو که تو حریف اویى و مى توانى او را فریب دهى .آن بچه به جایگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن کرده ، مشغول شد، عابد استراحت مى کرد، استراحت نمى کرد. عابد مى خو د، نمى خو د و مدام مى خواند، بطورى که عابد عمل خود را کوچک دانست و خود را نسبت به او پست و حقیر به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چیزى قوت پیدا کرده اى و اینقدر مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تکرار شد که در مرتبه سوم گفت : اى بنده خدا من گناهى کرده ام و از آن نادم و پشیمان ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان عابد وسگ

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم. آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟ به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

امتحان خدا برای چیست؟

امتحان خدا برای این است که گاهی بنده، خودش را بشناسد. گاهی شخص خیال می کند که دارای فلان مزیت و صفت نیکو می باشد. امتحان پیش می آید و می فهمد که نه او دارای آن صفت نیست و یا دارای فلان صفت زشت می باشد. اگر ما خودمان را بشناسیم، در ترقی و تکامل خیلی اثر دارد. بسیاری از ماها ادعاهای بزرگ داریم فقط در امتحانات است که معلوم می شود صحیح است و حقیقت دارد یا پوچ می باشد. مرد عابدی در انزوا و دوری از مردم در غاری زندگی می کرد. روزها روزه می گرفت. هر شب قرص نانی از عالم غیب برای او می آمد که با نصف آن افطار می کرد و نصفش را در سحر مصرف می کرد. در یک شب برای او نان نیامد. گرسنگی امانش را برید. وقتی صبح شد از کوه بیرون آمد و به سمت دهی در رفت و از آنان غذایی طلبید. پیرمردی نصرانی دو قرص نان گندم به او داد. در خانه آن پیرمرد یک سگ لاغری بود. در راه بازگشت عابد خودش را به او رساند و دامنش را گرفت. عابد به ناچار یکی از دو قرص نان را برای سگ انداخت. سگ آن را خورد اما باز هم به دنبال عابد راه افتاد و شروع کرد به پارس . عابد نان دوم را هم برای او انداخت. باز سگ آن را خورد و دنبال عابد راه افتاد و لباسش را گرفت و کرد. عابد عصبانی ش ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جستجو و بازنشر مطالب مرتبط با عبارت عابد تاتر توسط ربات های هوشمند خبری از بین منابع معتبر فارسی زبان دریافت و نمایش داده میشوند.