هارون الرشید به بهلول گفت

عبارت هارون الرشید به بهلول گفت مابین هزاران خبر و مطلب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه مطالب جستجو شده با ذکر منبع آن منتشر شده است لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت مجله مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت هارون الرشید به بهلول گفت میباشد.



ارزش سلطنت از دیدگاه بهلول

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شدخلیفه گفت :مرا پندی بدهبهلول پرسید :اگر در بیابانی بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردیدر مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می دهی؟هارون الرشید گفت :صد دینار طلابهلول پرسید :اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟هارون الرشید گفت :نصف پادشاهی ام رابهلول گفت :حال اگر به رفع آن نتوانیچه می دهی که آن را علاج کنند؟هارون الرشید گفت :نیم دیگر سلطنتم رابهلول گفت :پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی وابسته استتو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با ک ن بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.پرسید : چه می کنی؟گفت : خانه می سازم.پرسید : این خانه را می فروشی؟گفت : آری.پرسید : قیمت آن چقدر است؟بهلول مبلغی ذکر کرد.زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.زبیده قصه بهلول را باز گفت.هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.گفت : این خانه را می فروشی؟بهلول گفت : آریهارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده یده و تو دیده می ی میان این دو، فرق بسیار است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان طنز جواب دندان شکن بهلول به هارون الرشید

داستان جواب دندان شکن بهلول به هارون الرشید روزی خلیفه از بهلول پرسید : تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟ بهلول گفت : نه والله این نخستین بار است ❤️ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت بهلول و کمک به فقرا

روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورندسربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با ک ن یافتندو او را به نزد هارون الرشید بردندهارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول به بهلول بدهندکه بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنندبهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسیدهارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !چرا برای تقسیم پول به میان فقرا نرفته ای ؟بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتمچرا که می بینم ان تو به ضرب تازیانه از مردم باج و اج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزنداز این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت زیبا ، سرگرمی

حکایت های شیرین و پند آموز بهلول عاقل ترین دیوانه هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان ک ن شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست عیسی با ح ی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟ بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست هارون از کوره در رفت و فریاد زد : این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هست هارون ! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول شکم سیر

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید :ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه ی است ؟بهلول پاسخ داد : همان ی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود ! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت بهلول شکم سیر

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید : ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه ی است ؟بهلول پاسخ داد : همان ی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود ! روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید : ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه ی است ؟ بهلول پاسخ داد : همان ی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است ! هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟ بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود ! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هلول شکم سیر

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید :ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه ی است ؟بهلول پاسخ داد : همان ی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود ! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت شکار بشین بهلول و هارون.

حکایت شکار بیشین بهلول و هارون یه روزی خلیفه هارون الرشید و یه عده از عدم حکمش و درباریان بیشین به شکار بودند. بهلول دیی آنانی همراه بشه بَ در شکارگاه آهویی نمایان شد . خلیفه تیری به سوی آهو بنگت ولی به هدف نخورد. بهلول بگوتا احسن !!! خلیفه غضبناک شد و بگوت تِ منه مس ه منی ؟ بهلول جواب بدا : احسن من برای آهو بَ که خوب فرار کرد . ... ادامه در لینک سایت منبع ...

محتاج

بهلول و تقسیم پول میان نیازمندان روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ان تو به ضرب تازیانه از مردم باج و اج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و فروختن خانه ای در بهشت

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با ک ن بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.پرسید : چه می کنی؟گفت : خانه می سازم.پرسید : این خانه را می فروشی؟گفت : آری.پرسید : قیمت آن چقدر است؟بهلول مبلغی ذکر کرد.زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.زبیده قصه بهلول را باز گفت.هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.گفت : این خانه را می فروشی؟بهلول گفت : آریهارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده یده و تو دیده می ی میان این دو، فرق بسیار است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان بهلول و فروختن خانه ای در بهشت

داستان بهلول و فروختن خانه ای در بهشتآورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با ک ن بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.پرسید : چه می کنی؟گفت : خانه می سازم.پرسید : این خانه را می فروشی؟گفت : آری.پرسید : قیمت آن چقدر است؟بهلول مبلغی ذکر کرد.زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.زبیده قصه بهلول را باز گفت.هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.گفت : این خانه را می فروشی؟بهلول گفت : آریهارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده یده و تو دیده می ی میان این دو، فرق بسیار است. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

دعا

روزی هارون الرشید از بهلول در خواست دعا کرد بهلول دعا کرد و گفت خدایا مرگ این مرد را برسان! هارون الرشید ناراحت شد و گفت این چگونه دعائی است که در حق ما میکنی؟ بهلول گفت چون شما تا زنده هستید خودتان و عواملتان و....به مردم ظلم میکنید من برای رستگاری شما و قطع گناهانتان این دعا را حالا: وقتی آدم می نیند که حریف زیر دساش نمی شه و هر به تناسب با او دست به هر کاری میزنه بهتره خودش از خدا طلب مرگ ه .هر چند تا حالاشم آنقدر حق الهی و مردم را بر ذمه دارید که چند ابدیت برای جبران خسارات کم خواهد بود ضمنا شاید من باور داشته باشم که این سروری بشما به ارث رسیده که در اینصورت و به اعتقاد من اصل مطلب گنا ار اولی است که این ارث منحوس را گذاشت ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستانهایی از بهلول

رفتن خلیفه روزی خلیفه هارون الرشید باتفاق بهلول ب رفت خلیفه از روی شوخی به بهلول گفت:اگر من غلام بودم چند ارزرش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دینار. خلیفه غضبناک شد و گفت: دیوانه تنها لنگی که بخود بسته ام پنجاه دینار ارزرش دارد. بهلول هم فوری جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت وگر نه خلیفه که قیمتی ندارد. بهلول و منجم آوردند که شخصی بنزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود. بهلول هم در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود.بهلول از او سؤال کرد آیا می توانی بگوئی در همسایگی تو کی نشسته. آن مرد گفت! نمیدانم. بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمیشناسی چطور از ستاره های آسمان خبر میدهی آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترک نمود بهلول و داروغه آوردند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا میکرد که تا بحال هیچ نتوانسته مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود بداروغه گفت گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت چون از عهده بر نمی آئی این حرف را می زنی بهلول گفت افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم و الا همی الان تو را گول میزدم داروغه گفت حاصری بروی و فوری کارت را ... ادامه در لینک سایت منبع ...

قیمت پادشاهی

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا ی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت قضاوت بهلول

حکایت قضاوت بهلول هارون الرشید درخواست نمود ی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید. اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید. خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند پس از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی ! بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت ندارد ! هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است ! خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید ! هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخ ی ندا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت+قضاوت

هارون الرشید درخواست نمود ی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نماییداطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نماییدخلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورندبعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را دادبهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارمهارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغاگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت ندارد !هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کندفردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده ایدمردم گفتند : بهلول دیوانه شده است !خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید !هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخ ی نداشته باشد !حتی زمانی که از ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت+ارزش

روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به رفتخلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟بهلول گفت: ۵۰ دینارهارون برآشفت گفت: دیوانه، فقط لُنگی که به خود بسته ام ۵۰ دینار است.بهلول گفت: من هم فقط لُنگ را قیمت وگرنه خلیفه که ارزشی ندارد! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد…پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همان جا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت:می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت: من آن را می م. بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات ه ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستانهایی از بهلول

رفتن خلیفه روزی خلیفه هارون الرشید باتفاق بهلول ب رفت خلیفه از روی شوخی به بهلول گفت:اگر من غلام بودم چند ارزرش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دینار. خلیفه غضبناک شد و گفت: دیوانه تنها لنگی که بخود بسته ام پنجاه دینار ارزرش دارد. بهلول هم فوری جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت وگر نه خلیفه که قیمتی ندارد. بهلول و منجم آوردند که شخصی بنزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود. بهلول هم در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود.بهلول از او سؤال کرد آیا می توانی بگوئی در همسایگی تو کی نشسته. آن مرد گفت! نمیدانم. بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمیشناسی چطور از ستاره های آسمان خبر میدهی آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترک نمود بهلول و داروغه آوردند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا میکرد که تا بحال هیچ نتوانسته مرا گول بزند بهلول در میان آن جمع بود بداروغه گفت گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت چون از عهده بر نمی آئی این حرف را می زنی بهلول گفت افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم و الا همی الان تو را گول میزدم داروغه گفت حاصری بروی و فوری کارت را ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مسجد بهلول قدّس الله نفسه ا ّکیّة

بهلول قهرمان امر به معروف و نهى از منکر، بهلولى که جهاد نفسانى کرد و منصب پرعظمت و پر طمطراق قاضى القضاتى را که در حکم رئیس قوه قضائیه در سرتاسر جهان بود، رد کردو خود را به دیوانگى زد تا حکمى برخلاف ما انزل اللَّه صادر نکند روزى از اطراف قصر هارون‏ الرشید عبور مى‏ کرد، دید بناى عظیمى در حال احداث است و خود هارون الرشید دارد از پیشرفت کارها بازدید مى‏ کند، بهلول تحیّت و خسته نباشیدى گفت و سؤال کرد، این بنا را به قصد چه امر خیرى مى ‏سازید؟هارون گفت مسجدى است که به قصد قربت مى ‏سازم تا نزد خدا به عنوان عمل مثبتى در پرونده عملم ثبت شود.بهلول به حجارّى (سنگ تراشى) مراجعه و دستور داد، سنگى براى نصب بر فراز درب ورودى مسجد آماده کند، و در متن آن بنویسند مسجد بهلول این کار عملى شد، روزى هارون براى بازدید مجدد به ساختمان مسجد مراجعه کرد، دید سنگى بالاى درب نصب شده و مسجد را به نام مسجد بهلول معرفى کرده ‏اند.دستور داد بهلول را احضار د و با لحنى عتاب ‏آمیز گفت: این چه عمل نابه جایى است که انجام داده ‏اى؟ کجاى این مسجد مال تو است؟ بهلول گفت دیدى دروغ گفتى؟ تو ادعا کردى که من مسجد را براى رضاى خدا مى ‏س ... ادامه در لینک سایت منبع ...

اخلاص در عمل

روزی بهلول از راهی می گذشت. دید هارون برای سرکشی از مسجدی که دستور ساخت آن را داده، آمده است. رو به او گفت: ای هارون چه کار می کنی؟ هارون پاسخ داد: دارم خانه خدا بنا می کنم بهلول گفت: خانه ای برای خدا؟ هارون گفت: آری. بهلول گفت:پس امر کن بالای سر درش بنویسند، مسجد بهلول هارون گفت: احمق من پول می دهم، اسم تو بر آن باشد؟ بهلول جواب داد: احمق تو هستی؟ برای خودت خانه می سازی، آن وقت اسم خدا را بر آن می گذاری و می گویی برای خداست؟ گاهی برخی از ما کارهایی را به ظاهر برای خدا انجام می دهیم، در حالی که بعدها مشخص می شودنیت واقعی ما چیزهای دیگری بوده است! مثلاً برای اینکه به ما بگویند چه مسئول درستکاری چه مسئول دقیق و قاطعی!چه مدیر موفق و توانمندی و... اگر کار برای خدا نباشد و اخلاص در آن نباشد، کارهای به ظاهر خوب ما نیز نه تنها ارزش ا وی ندارد، بلکه شاید به منفعت دنیوی آن نیز نرسیم! پس چه خوب است که در هر کاری اخلاص را در نظر بگیریم، تا هم دنیا را داشته باشیم و هم آ ت را. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و بهشت

زبید خاتون و بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می م. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مرا پندی ده.

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد... خلیفه گفت:مرا پندی ده... بهلول گفت:اگر در بیابانی بی آب و علف تشنگی بر تو غلبه نماید،چندان که مشرف به موت گردی،در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرونشاند چه میدهی؟؟ گفت:هزار سکه طلا!!! بهلول پرسید:اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد چه؟ گفت:نصف پادشاهی ام را...!! بهول باز پرسید:حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتووانی،چه میدهی که آنرا علاج کنند؟ گفت:نصف دیگر سلطنتم را!!!! سرانجام بهلول گفت:پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و به بولی وابسته است،تو را مغرور نسازد که با خلق خدا تا این حد به بدی رفتار کنی!!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و جمع دیوانگان

بهلول و جمع دیوانگان هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود. از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان ک ن شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند. هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست عیسی با ح ی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟ بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست هارون از کوره در رفت و فریاد زد : این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد. بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هستی هارون ! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

"زبیده خاتون و بهلول"

زبید ه خاتون و بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می م. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ارزش سلطنت

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد. خلیفه گفت: مرا پندی بده! بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی آب، تشنه گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می دهی؟ گفت: صد دینار طلا. پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟ گفت: نصف پادشاهی ام را. بهلول گفت: حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می دهی که آن را علاج کنند؟ گفت: نیم دیگر سلطنتم را. بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان کوتاه قیمت پادشاهی

قیمت پادشاهی (داستانک) روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا ی آن مریضی را از بین ببرد؟هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

اخـــــــــلاص در عمل

نکتــــــه : روزی بهلول از راهی می گذشت. دید هارون برای سرکشی از مسجدی که دستور ساخت آن را داده، آمده است. رو به او گفت: ای هارون چه کار می کنی؟ هارون پاسخ داد: دارم خانه خدا بنا می کنم بهلول گفت: خانه ای برای خدا؟ هارون گفت: آری. بهلول گفت:پس امر کن بالای سر درش بنویسند، مسجد بهلول هارون گفت: احمق من پول می دهم، اسم تو بر آن باشد؟ بهلول جواب داد: احمق تو هستی؟ برای خودت خانه می سازی، آن وقت اسم خدا را بر آن می گذاری و می گویی برای خداست؟ نظـــــــر : گاهی برخی از ما کارهایی را به ظاهر برای خدا انجام می دهیم، در حالی که بعدها مشخص می شود نیت واقعی ما چیزهای دیگری بوده است! مثلاً برای اینکه به ما بگویند چه مسئول درستکاری چه مسئول دقیق و قاطعی! چه مدیر موفق و توانمندی و... اگر کار برای خدا نباشد و اخلاص در آن نباشد، کارهای به ظاهر خوب ما نیز نه تنها ارزش ا وی ندارد، بلکه شاید به منفعت دنیوی آن نیز نرسیم! پس چه خوب است که در هر کاری اخلاص را در نظر بگیریم، تا هم دنیا را داشته باشیم و هم آ ت را. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

شناسنامه بهلول

بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون الرشید بود. وی در کوفه نشو و نما یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا می نامیدند. هارون و خلفای دیگر از او موعظه می طلبیدند. او در همان شهر ادب می آموخت و سپس به صورت دیوانگان درآمد. اخبار و نوادر و اشعار زیادی به وی منتسب است. بهلول شیعه بود و او را از شاگردان جعفر صادق(ع) دانسته اند. زمانی که از سوی هارون الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع وم به مردم پند واندرز می داد. مزار بهلول در بغداد قرار دارد و سنگ قبری به تاریخ ۵۰۱ قمری لقب او را «سلطان مجذوب» نوشته است. واژهٔ بهلول در عربی به معنای « شاد و شنگول » است ... ادامه در لینک سایت منبع ...

قباله بهشت

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم.- قیمت آن چند دینار است؟- صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می م. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رن ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول

بهلول هارون را در دید و گفت: به من یک دینار بد اری طلب خود را می خواهم. هارون گفت: اجازه بده از خارج شوم؛ من که این جا م و چیزی ندارم بدهم. بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین و بی چیز خواهی بود، پس طلب دنیا را تا زنده ای بده. که آ ت گرم است و دستت خالی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان های شیرین بهلول دانا

ارزان ترین قیمت داستان های شیرین بهلول دانا اختصاصی داستان های شیرین بهلول دانا از سایت ما با . translate the original version داستان های شیرین بهلول دانا along with the original text. جدید ترین نسخه فایل داستان های شیرین بهلول دانا را از سایت ما بخواهید. نحوه داستان های شیرین بهلول دانا با و رایگان. کارآمدترین روش برای جمع آوری مطالبتان راجع به مطالعه پروژه های این سایت می باشند. توضیح پیرامون کتاب ، جزوه پرسرعت ترین سایت برای داستان های شیرین بهلول دانا سایت ماست. شما می توانید فایل داستان های شیرین بهلول دانا را به صورت امن و به آسانی از این سایت دریافت نمایید. you can easily create special articles entitled داستان های شیرین بهلول دانا. آیا قصد ید فایل داستان های شیرین بهلول دانا را دارید؟ روی لینک ید کلیک نمایید. if you intend to داستان های شیرین بهلول دانا, here. راه های دریافت داستان های شیرین بهلول دانا را بگویید. با خواندن داستان های شیرین بهلول دانا شگفت زده شوید. دریافت داستان های شیرین بهلول دانا فروش فایل های تخصصی پیرامون داستان های شیرین بهلول دانا در این سایت امکان پذیر است. با راه اندازی این وبسایت شما خواهید توانست به مقاله داس ... ادامه در لینک سایت منبع ...

دیوانه تر از بهلول

آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد . در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود . هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد . هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد . بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟ صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت

روزی بهلول بر هارون وارد شد. در حالی که در میان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول گردش و تفریح بود . از بهلول خواست که چند جمله ناب روی این بنای جدید بنویسند. بهلول روی بعضی از دیوارها نوشت. ای هارون ! تو آب و گل را بلند داشتی و دین را پایین آوردی و خوار کردی ،گچ را بالا بردی: ولی ، فرمایش پبغمبر را پایین آوردی. اگر مخارج این ساختمان از مال خودت است ، خیلی اسراف کرد ه ای و خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد و اگر از مال دیگران است ، بر دیگران ظلم روا داشته ای ، خداوند ظالمان را دوست ندارد. ای به دنیا بسته دل ! غافل ز عقبایی چرا ؟ رهروان رفتند و تو پابند دنیایی چرا ؟ برف پیری بر سرت باریده ابر روزگار سر به خاک طاعتی، آ نمی سایی چرا؟ صد هزار گل ز باغ ، پ ر می شود بی خبر بنشسته و گرم تما شایی چرا؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ضرب المثل بهلول و قه،نان جو و سرکه

مجموعه: دنیای ضرب المثل داستان ضرب المثل بهلول و قه،نان جو و سرکه یکی بود یکی نبود.در زمان هارون الرشید،مردی بود به نام بهلول.بهلول دانشمند وآدم بزرگی بود.اواز شاگردان صادق علیه السلام بود.اما به دستور علیه السلام خودش را به دیوانگی زده بودتا کاری به کارش نداشته باشند و بتواند با تظاهر به دیوانگی حرفهایش را بزند و از مجازات خلیفه هم در امان باشد... یک روز هارون ارشید بامس ه بهلول از او پرسید: وضع رسیدگی به کارهای خوب وبد مردم در آن دنیا چگونه است.من فکر می کنم که وضعم دران دنیا هم مثل این دنیا خوب باشداما از قیامت توخبر ندارم.نمی دانم خدا به حساب دیوانه ها چطور رسیدگی می کند؟ بهلول دیوانه وار خندید و گفت: تا به حساب تو رسیدگی شود من مستقیم به بهشت رفته ام.هارون گفت:بگو که چرا این طور فکر می کنی.بهلول گفت: تنور نانوایی دربارت روشن است،به آن جا برویم تا بگویم.هارون که فرصت خوبی برای خندیدن ومس ه پیدا کرده بود،همراه اطرافیانش راه افتادوهمگی با بهلول به کنار تنور نانوایی رفتند. بهلول سینی بزرگی را روی تنور داغ گذاشت وگفت: از تودر قیامت می پرسند که چه داشته ای وباانها چه کرده ای؟حالا با پای روی ای ... ادامه در لینک سایت منبع ...

غرور!

غرور!داستانک: درسی که بهلول به پادشاه دادروزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.خلیفه گفت: مرا پندی بده!بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی آب، تشنگی بر تو غلبه نماید، چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند، چه می دهی؟گفت: صد دینار طلا.پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟گفت: نصف پادشاهی ام را.بهلول گفت: حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می دهی که آن را علاج کنند؟گفت: نیم دیگر سلطنتم را.بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی. @jonge_khande ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت و داستان جالب بهلول به نام جمع دیوانگان (داستانک)

[ad_1] مفیدستان: تاریخ ارسال مطلب : 16 مرداد 1395 حکایت و داستان جالب بهلول به نام جمع دیوانگان هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان ک ن شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست عیسی با ح ی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟ بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست هارون از کوره در رفت و فریاد زد : این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هست هارون ! این مطلب مفید بود ؟ امتیاز 4.14 ( 153 رای ) [ad_2] لینک منبع بازنشر: مفیدستان عبارات مرتبط با این موضوع حکایت و داستان جالب بهلول به نام جمع دیوانگان …داستان های بهلولحکایت و داستان جالب بهلول به نام حکایت و داستان جالب بهلول به نام جمع دیوانگان حکایت های آموزنده از بهلول نم تا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مطالب کانال سیدال #تلنگر

#تلنگر ⚠️ دست خالی ❗️بهلول هارون را در دید و گفت: به من یک دینار بد اری، طلب خود را می خواهم. هارون گفت: اجازه بده از خارج شوم؛ من که این جا م و چیزی ندارم بدهم. بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین و بی چیز خواهی بود، پس طلب دنیا را تا زنده ای بده❗️که آ ت گرم است و دستت خالی❗️#داستان_آموزنده(♻️خودسازی) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت+ یت

روزی بهلول پیش خلیفه هارون الرشید نشسته بود.جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند.طبق معمول، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد.در این هنگام، صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.خلیفه به مس ه به بهلول گفت برو ببین این حیوان چه می گوید، گویا با تو کار دارد.بهلول رفت و برگشت و گفت این حیوان می گوید مرد حس ، حیف از تو نیست با این ها نشسته ای.زودتر از این مجلس بیرون برو، ممکن است که یت آنها در تو اثر کند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول عاقل

گویند بهلول از بستگان نزدیک هارون الرشید و به قولی برادر ناتنی او بوده است.بهلول از شیعیان علی(ع) بود و به آن خاندان ارادت می ورزیده است. بهلول از ارادتمندان و دوستداران جعفرصادق(ع) بوده و با وجود داشتن فضل و کمالات خود را به دیوانگی می زده تا بتواند حرف های خویش و انتقادات خود را به خلیفه ابراز دارد بدون اینکه ی او را مورد تعرض قرار دهد و همگی سخنانش را حمل بر دیوانگی می نموده اند. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول

بهلول روزی «بهلول» نزد «هارون» می رود و درخواست مقداری پیه می کند تا با آن « پیه پیاز»، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بوده، فراهم سازد. «هارون» به خدمتکارش می گوید که مقداری شلغم پوست کنده، نزد او بیاورند تا شاهد ع العمل او باشند و بیازمایند که آیا او می تواند میان پیه و شلغم پوست کنده تمایزی قائل شود.«بهلول» نگاهی به شلغم ها می اندازد، آن ها را به زبانش نزدیک می سازد، بو می کند و بعد می گوید: «نمی دانم چرا از وقتی که تو حاکم مسلمانان شده ای، چربی هم از دنبه رفته است!» ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ما واقعاً پرهیزکاریم؟

بسم الله ما معتقدیم که ما از هارون الرشید برتریم، از هارون الرشید ورع و تقوایمان بیشتر است. عجب! مگر دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد و ما نپذیرفتیم که می گوییم ورع ما از او بیشتر است؟ فرزندانم! برادرانم! عزیزانم! ای فرزندان علی علیه السلام آیا دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد؟ نه، به ما یک دنیای کوچک و ناچیز و محدود عرضه شده است؛ دنیایی که خیلی زود پراکنده می شود و از دست می رود، دنیایی که وسعت دنیای هارون الرشید را ندارد. هارون الرشید به ابرها رو می کرد و می گفت: هر جا ببارید اجتان را برای من می آورند. در راه چنین دنیایی موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کرد. آیا ما خودمان را امتحان کرده ایم؟ آیا این دنیا دست ما آمده است و موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی نکرده ایم؟ آیا خودمان را آزموده ایم؟ از خودمان پرسیده ایم؟ آیا تا به حال چنین سؤالی را برای خودمان طرح کرده ایم؟ هر یک از ما این سؤال را از خودش بپرسد: بینه و بین الله این دنیا، دنیای هارون الرشید که او را مجبور کرد به خاطر آن موسی بن جعفر علیه السلام را به زندان بیندازد، پیش روی ما گذاشته شده است که خیال کنیم ما از هارون الرشید باتقواتریم؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ما واقعاً پرهیزکاریم؟

بسم الله ما معتقدیم که ما از هارون الرشید برتریم، از هارون الرشید ورع و تقوایمان بیشتر است. عجب! مگر دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد و ما نپذیرفتیم که می گوییم ورع ما از او بیشتر است؟ فرزندانم! برادرانم! عزیزانم! ای فرزندان علی علیه السلام آیا دنیای هارون الرشید به ما عرضه شد؟ نه، به ما یک دنیای کوچک و ناچیز و محدود عرضه شده است؛ دنیایی که خیلی زود پراکنده می شود و از دست می رود، دنیایی که وسعت دنیای هارون الرشید را ندارد. هارون الرشید به ابرها رو می کرد و می گفت: هر جا ببارید اجتان را برای من می آورند. در راه چنین دنیایی موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کرد. آیا ما خودمان را امتحان کرده ایم؟ آیا این دنیا دست ما آمده است و موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی نکرده ایم؟ آیا خودمان را آزموده ایم؟ از خودمان پرسیده ایم؟ آیا تا به حال چنین سؤالی را برای خودمان طرح کرده ایم؟ هر یک از ما این سؤال را از خودش بپرسد: بینه و بین الله این دنیا، دنیای هارون الرشید که او را مجبور کرد به خاطر آن موسی بن جعفر علیه السلام را به زندان بیندازد، پیش روی ما گذاشته شده است که خیال کنیم ما از هارون الرشید باتقواتریم؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و آب انگور!

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟...بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!مرد فریادی کشید و گفت: سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری ن ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهشت فقط 100دینار!

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می رفت و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. گاهی هم مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه، باغچه ای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. همسر پادشاه با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد، بالای سرش ایستاد و پرسید:بهلول، چه می سازی؟بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم!همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:آن را می فروشی؟!- می فروشم!- قیمت آن چند دینار است؟- صد دینار. - من آن را می م!بهلول صد دینار از او گرفت و گفت:این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم!بهلول به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری که می رسید یک سکه به او می داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.همسر هارون، همان شب، در خواب دید وارد باغ بزرگ و زیبایی شده است. درآنجا، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:این قباله همان ... ادامه در لینک سایت منبع ...

قیمت پادشاهی

قیمت پادشاهی روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا ی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و تخت خلیفه

روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست. غلامان دربار چون آن حال بدیدند به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند٬ هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را در ح ی بهم ریخته دید که گریه می کند! از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید٬ نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود. گفت : من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم در این شه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشید و صدمه خواهی دید. تو به عاقبت کار خود نمی شی و در فکر کارهای خود نیستی!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

دیوانه تر از بهلول

آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند. بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد.در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود.هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند.زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم؟گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده؟اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پسند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد.بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود.صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است.هارون از ا ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هارون الرشید

هارون الرشید رو به ابرها می کرد و می گفت: هر جا ببارید اج تان را برای من می آورند! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت بهلول و آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟.... بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!مرد فریادی کشید و گفت: سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری ن ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و ابوحنیفه

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنیفه گذر مى کرد او را مشغول تدریس دید و شنید که ابوحنیفه مى گفت حضرت صادق علیه السلام مطالبى میگوید که من آنها را نمى پسندم اول آنکه در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتیکه از آتش خلق شده و چگونه ممکن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزیکه هستى و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود سوم آنکه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتیکه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان بهلول همینکه این کلمات را شنید کلوخى برداشت و بسوى ابوحنیفه پرت کرده و گریخت اتفاقا کلوخ بر پیشانى ابوحنیفه رسید و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود ابوحنیفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه بردند بهلول پرسید از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنیفه گفت کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است بهلول پرسید آیا میتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنیفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است و از نظر دیگ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت شیرین بهلول و بوی غذا

بهلول و بوی غذایک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عد است: « ی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند » ... ادامه در لینک سایت منبع ...

احسنت بهلول به آهو

روزی هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول نیز با آن ها بود. آهویی در شکار گاه ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افکند ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت. بهلول فریاد زد:" احسنت. " خلیفه بر آشفت و گفت: مرا مس ه می کنی ؟. بهلول گفت : " احسنت " من برای آهو بود، نه برای " خلیفه". ... ادامه در لینک سایت منبع ...

تجزیه و ترکیب!!

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟…. بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری ن ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

سیمای بهلول عاقل

و راه او شیوه ‏ای دیگر در دفاع از ولایت و گریز از دوزخ درزمانه بیداد و ستم بود. در شهر کوفه دیده به جهان گشود و آرام‏آرام چنان دیگر مردان حق راه سعادت پیمود کوفه زادگاه‏ فرزانگانی بیشمار و راد مردانی فرهیخته بود که در پرتو انوارهدایت و ت تشیع نور افشانی می ‏ د. آن دیار، جنب و جوش ‏مردان بزرگی را به یاد دارد که هریک افتخارانی فراموش ناشدنی‏ در راه حقیقت‏ خلق د. و اینک نیز به تماشای یکی از آن مردان خ می‏ نشینیم. پدرش که عموی هارون الرشید خلیفه عباسی بود، «عمرو» نام‏ داشت. عمرو کوفی فرزندی داشت که نامش را «وهب‏» نهاده بود وکنیه‏ اش «ابو وهب‏» نام گرفت. اما این فرزند خوشنام کوفی، درمیان مردم به «بهلول‏» معروف شده بود. آری، «بهلول عاقل‏» همان مردی است که برخی دشمنان کم د، وی‏را «بهلول دیوانه‏» نام نهاده بودند. دل آن عاقل شمند، برغم اینکه خود از عباسیان به شمار می‏رفت، همچون برخی دیگر از کوفیان حق طلب، جلوه‏گاه نور ولایت وتشیع گردید. در آن زمان، صادق(ع) از شهر مدینه نورافشانی می‏کرد و هدایت امت اکرم(ص) را بر عهده داشت. کوفه نیز یکی از آن ایی بود که مردان بسیاری از آن‏ برخاسته، با حرکت ‏به ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و آب انگور!

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟...بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!مرد فریادی کشید و گفت: سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری ن ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

آیِ رییس

حاکم از بهلول پرسید : مجازات ی چیست؟ بهلول گفت : اگر سرقت را شغل خود کرده باشد دست او قطع می شود ، اما اگر بخاطر گرسنگی باشد باید دست حاکم قطع گردد! جناب بهلول با شماس آی پرزیدنت ... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

رفتن بهلول

روزی بهلول به رفت ولی خدمه به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.با این حال وقت وج از بهلول ده دینار که همراه داشت را به داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی د. بهلول باز هفته دیگر به رفت ولی ….این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع وج از بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، ی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟بهلول گفت: مزد امروز را هفته قبل که آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید. منبع:bartarinha.ir ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هارون الرشید به بهلول گفت:

حکایت کرده اند>>>>> هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛اول آن که تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی.دوم این که نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی.سوم آن که نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی.ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند، آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند.ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچک ترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی.****************اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.شما فقط خالى و تسلیم باشید و خود را در ح ى از رهایى و آسودگى قرار دهید.بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.پس از آن، همه چیز زیبا خواهد شد.هر اتفاقى که روى دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود.هیچ چیز غلطى امکان ندارد که اتفاق بیفتد.خلاصه این که هر چیزى که از نَفس برآید، غلط است.بگذارید خداوند شما را به هر کجا که می خواهد ببرد.خود را درست مانند ب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایت بهلول و آب انگور

حکایت بهلول و آب انگور روزی یکی از دوستان بهلول گفت:ای بهلول! من اگر انگور بخورم،آیا حرام است؟ بهلول گفت ؟نه! پرسید:اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم،آیا حرام است؟ بهلول گفت:نه!پرسید:پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟... بهلول گفت:نگاه کن!من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت :نه!بهلول گفت:حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می باشم. آیا دردت می آید؟گفت:نه! سپس بهلول خاک وآب را با هم مخلوت کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشاتی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت:چرا؟ من که کاری ن !این گلوله همان مخلوط آب وخاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و

روزی بهلول به رفت ولی خدمه به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت وج از بهلول ده دینار که همراه داشت را به داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی د. بهلول باز هفته دیگر به رفت ولی .... این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند، ولی با این همه سعی و کوشش کارگران، موقع وج از ، بهلول فقط یک دینار به آن ها داد. ی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟ بهلول گفت: مزد امروز را هفته قبل که آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بنمایید. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی از بهلول

روزی خلیفه زمان، بهلول را احضار کردو گفت؛ خو دیده ام و میخواهم تعبیرش کنیبهلول گفت؛ چیست؟!خلیفه گفت؛ خواب دیده ام به جانور ترسناکیتبدیل شده ام و نعره ن به اطراف خود هجوم میبرم و آنچه از د و کلان در سر راه خود میبینم، در هم می شکنمو می بلعم! بگو تعبیرش چیست؟بهلول گفت؛من تعبیر واقعیت ندانم،فقط خواب تعبیر می کنم...!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

لینک عضویت در کانال تلگرام بهلول

توضیحات کانال تلگرام بهلول: رو مه طنز«بهلول»در زمان ناصرالدینشاه منتشر میشد،دراین رو مه شخصیت بهلول(برگرفته ا م بهلول معروف) بعنوان فردی دلسوز و آگاه با استفاده از طنز و ادبیات مردم کوچه و بازار به نقد حوادث روز می پرداخت. آیدی کانال طنز بهلول: @boh_lol عضویت در کانال تلگرام بهلول: لینک عضویت ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حکایتی از بهلول دانا در خصوص رفتار صحیح با برخی از مردم

روزی بهلول به رفت ولی خدمتکاران به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود وی را کیسه ننمودند با این حال بهلول وقت وج از ده دیناری که به همراه داشت یک جا به داد کارگران ی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند بهلول باز هفته دیگر به رفت ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل وی را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند ولی با این همه ی سعی و کوشش کارگران بهلول به هنگام وج فقط یک دینار به آن ها داد ی متغیر گردیده پرسیدند : سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟ بهلول گفت : مزد امروز را هفته قبل که آمده بودم پرداختم و مزد آن روز را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خودرا ید ... ادامه در لینک سایت منبع ...

شه های ناب

آ تبهلول هارون را در دید و گفت: به من یک دینار بد اری ، طلب خود را می خواهم.هارون گفت: اجازه بده از خارج شوم. من که این جا م و چیزی ندارم بدهم. بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین و بی چیز خواهی بود؛پس طلب دنیا را تا زنده ای بده که آ ت گرم است و دستت خالی! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

بهلول و حکایت خمر

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟بهلول گفت: نه!پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟بهلول گفت:نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه!بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟گفت: نه!سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت:سرم ش ت! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری ن ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را ش تم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان کوتاه 4 ( ادب و سود آن)

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه ب م تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه ید و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزی به بهلول بر خورد . این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه ب م تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت پیاز ب و هندوانه. سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز ید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول که از تو م نموده، گفتی آهن ب و پنبه ، نفعی برده . ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم . ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی ، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درک نمود ... ادامه در لینک سایت منبع ...

داستان کوتاه 4 ( ادب و سود آن)

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه ب م تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه ید و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزی به بهلول بر خورد . این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه ب م تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت پیاز ب و هندوانه. سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز ید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول که از تو م نموده، گفتی آهن ب و پنبه ، نفعی برده . ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم . ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی ، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درک نمود ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جوک سری2

روزی خلیفه از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟ بهلول گفت: نه والله، این نخستین بار است که میبینم. ❀◕ ‿ ◕❀ شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید : می خواهم از کوهی بلند بالا روم می توانی نزدیکترین را ه را به من نشان دهی؟ بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است . ❀◕ ‿ ◕❀ روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ نتوانسته است مرا گول بزند. بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی. بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟ بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری. داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالا ه بازنگشت. داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد. ❀◕ ‿ ◕❀ روزی خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به رفت . خلیفه از روی شوخی از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ار ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جستجو و بازنشر مطالب مرتبط با عبارت هارون الرشید به بهلول گفت توسط ربات های هوشمند خبری از بین منابع معتبر فارسی زبان دریافت و نمایش داده میشوند.