چه زود بزرگ شدی مامان

عبارت چه زود بزرگ شدی مامان مابین هزاران خبر و مطلب فارسی جستجو شده و نتیجه آن به نمایش درآمده است. کلیه مطالب جستجو شده با ذکر منبع آن منتشر شده است لذا با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک و با عنایت به اینکه وب سایت مجله مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق مولفان در قانون فوق و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور بر عهده منبع اطلاعات نمایش داده شده مرتبط با عبارت چه زود بزرگ شدی مامان میباشد.



مامان چت | mamanchat

مامان چت , mamanchat, ورود به مامان چت , چت روم مامان , چت مامان , مامان گپ , مامانچت , ادرس اصلی مامان چت , مامان چت اصلی , وبلاگ مامان چت , چت مامان , سایت مامان , جامعه مجازی مامان چت , سایت مامان چت , کاربران مامان چت , لیست مامان چت , سیستم امتیازات مامان چت , سیستم نظرسنجی مامان چت , سایت پیام مدیریت مامان چت , انجمن مامان چت ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مامان بزرگ ها و بازا بزرگ هام :)

مدتها بود فکر می من یه زمانی سه تا مامان بزرگ و دو تا بابا بزرگ داشتم اما الان فقط یک مامان بزرگ دارم اما دیروز به این نتیجه رسیدم که نه من هنوزم همون سه تا مامان بزرگ و دو تا بابابزرگو دارم . فقط اونا اینجا نیستن توی یه دنیای دیگه ان . ولی من هنوزم دارمشون و چون که توی یه دنیای دیگه هستن دلیل نمیشه من نداشته باشمشون. دوستتون دارم ، همتونو :) +یکی از مادربزرگها ،مادربزرگ مادرمه که توی آبان ماه سال گذشته فوت کرد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

من و مامان

مامان: سلام چکار می­کنی من: سلام ، آ مهرداد برات واتس آپ نصب کرد؟ این چشم چیه ع گذاشتی؟ این ع و هر کی شمارتو داشته باشه میبینه مامان:نه عرفان (بچه خواهرش) نصب کرده حالا هم داریم تمرین میکنیم. من: اهان اینم بزرگ شده یاد گرفته مامان:ع ه خودم گرفتم بده عوض کنم؟ من: خیلی بده مامان: بچه پرو مهرداد خیلی بدش اومد و کلی از ب گفت من: پس گفتنی هارو مهرداد گفته مامان: چی بذارم من:نمیدونم ولی قبلش به مهرداد نشون بده مامان:.... من:..... مامان:..... من:..... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

یادش بخیر..بابا بزرگ..ازخودم

قدیما تا مدرسمون تعطیل می شد میرفتیم خونه بابا بزرگ.بابا بزرگ از وقتی مامان بزرگ مرد دیگه تنهای تنها شد..دلم برات تنگ شده بابا بزرگ جونم..بعد از مردن مامان بزرگ ،بابا بزرگ یادش رفت..همه چیز رو یادش رفت..من رو داداشی رو بابا و مامان رو . یادش رفت کی غذا خورده یا حتی مامان بزرگ مرده..زمان خیلی زوود گذشت..من دیگه بزرگتر شده بودم و بابا بزرگ جون هم پیر تر..یه روز که رفتم بهش سر بزنم ..نبود ..بادبزن و کتاب دعاش بود ولی بابا بزرگ نبود..حتی ساعت یادگار مامان بزرگ هم بود ولی بابا بزرگ نبود..خیلی گذشت تا بابا بزرگ رو پیداش کردیم..رفته بود توی یه پارک نشسته بود..میگفت مامان بزرگ بهش گفته اونجا بمونه تا بیاد.... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

یک.دو.

شماره یک : مامان این میگه من بچه شما نیستم ! شماره دو : البته قابل ِ ذکره که این احتمالم وجود داره که شناسنامه ـش تقلبى باشه و این یعنى یه کاسه اى زیر نیم کاسه ـس و شاید شما مجرم ـید !! مامان : بچه ! خل شدى ؟ شماره دو : خیر ! شماره یک : مامان ؟ مامان : صب کن الان درستش مى کنم ، چقد مى خواى ؟ شماره یک : مامان ! مامان : زهر حلاحل ! کوفت ! درد ! شماره دو با ریخشند : خیلى ! مامان : صد تا بسه؟ شماره دو : اوفـــ .. عالیه ! مامان : بیگیر ! شماره یک : شکلات ؟ مامان : نه صندلیه ! ( و با شماره دو بهش مى خندند !) شماره یک : روووووانى شدم ! شماره دو : اِ ! فهمید مامان : عقلت برگشت سر جاش ؟ شماره یک : ها؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

سفر کربلای مامان بزرگ

پسرم پارسا مامان بزرگ یکی از ارزوهاش این بود که بره سفر کربلا و از اونجایی که خب این مدت برای ما خیلی زحمت کشیده بود و از تو مراقبت کرده بود من خواستم که مثلا ی ذره تلافی کنم و به خاطر همین اسمش رو نوشتم که بره کربلا و اینجوری شد که مامان بزرگ از تاریخ ۴ تا ۱۱ ابان ماه رفت به نجف و کربلا و کاظمین - سفر عتبات- و یک هفته تمام با هم بودیم توی این هفته خیلی بهمون خوش گذشت با هم رفتیم شهربازی ، پارک، خونه مامان بزرگ (مامان بابایی ) خلاصه خیلی خوب بود تند تند همدیگر رو بغل می کردیم و هی بهم عشق می ورزیدیم کلی هم شیطونی کردیم و من هی خوردمت ... عاشقتم پسرم پارسا دوست دارم مامانی خوشکلم ... ادامه در لینک سایت منبع ...

به وقت خونه مادربزرگ

1- بچه ها مامان بزرگ... مامان بزرگ، بچه ها ^_^ زیر نم بارون بودیم و داشتن گیاه آلوئه ورایی که ازشون گرفتم رو تو گلدون میکاشتن ^_^ 2-ماحصل زحمات مامان بزرگ ← گلدونم هستن اوشون ^_^ 3-تنها یک گوشه از ذوق گل و گلکاری مامان بزرگه : ) +اون گلدون قهوه ایِ وسط گلدونا هم، گیاه گندمی هستن. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مادر

4 سالگی = مامان همه چی بلده10 سالگی = مامان خیلی چیزا بلده16 سالگی =مامان همه? همه چیرو بلد نیست18 سالگی =مامان هیچی بلد نیست من بهتر می دونم22 سالگی =مامان کیه ؟26 سالگی =مامان طرز فکرش مال قدیماست30سالگی =مامان احتمالا میدونه35 سالگی =قبل از اینکه تصمیم بگیریم ،از مامان سوال می کنیم40 سالگی =من از خودم می پرسم که مامان تو این موقعیت چی فکر میکنه و چطور رفتار می کنه70 سالگی = چقدر دوست داشتم الان می تونستم از مامانم بپرسم..قدر مادرا رو بدونیم قبل از اینکه دیر بشه ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مکالمه ی یک بچه با مادر بزرگ خود

بچه : مامان بزرگ این چه کت ه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش بچه : کی امتحانشو دارین مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم بچه : ...... بچه : مامان بزرگ این چه کت ه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش بچه : کی امتحانشو دارین مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟ ... مامان بزرگ : نه بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟ مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟ مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟ مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟ مامان بزرگ : یعنی کت که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟ مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟ مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟ مامان بزرگ : دستور ... ادامه در لینک سایت منبع ...

استیکر اسم مامان تلگرام

استیکر اسم مامان تلگرام استیکر اسم مامان تلگرام بهترین استیکر اسم مامان تلگرام جالبترین استیکر اسم مامان تلگرام خاصترین استیکر اسم مامان تلگرام خوشگلترین استیکر اسم مامان تلگرام زیباترین استیکر اسم مامان تلگرام باح رین استیکر اسم مامان تلگرام ادامه مطلب ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هیییی روزگار !

مادر بزرگ پدری ام مهمان مامانم اینهاست .مامان صبح زنگ زد که ما بعدازظهر می خواهیم برویم جایی و تو بیا پیش مامان بزرگ بمان که تنها نباشد .با حبه آمده ایم اینجا و مامان اینها که رفتند مامان بزرگه گفت : یاخچی قالیر، آقل ! یعنی که چه خوب حبه پیش تو می ماند و گریه نمی کند ! بعدتر که به حبه گفت برو پیش ؛ فهمیدم اینکه می گفتند به خاطر سکته خفیفش فراموشی گرفته درست است .الان هم هربار حبه شیر می خواهد می برمش توی اتاق و شیرش می دهم .می ترسم بگوید : عه ،،شیرش هم که میدی ، چه خوبیییی !! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

میم مثل مادربزرگ

مامان بزرگ! این را فقط الان میفهمم حالا که بیش تر از پنجاه روز است که نیستی که سه نیمه شب از خواب میپرم و بالش را میگیرم جلوی دهانم و گریه میکنم به یاد سال94 که شب سال نو را دوتایی باهم خوشگذر م. مامان بزرگ! همیشه انگشت اشاره ام را روی رگ های دستت میگذاشتم و میپرسیدم: مامانی چرا اینقدر بزرگ دیده میشن؟ و تو میگفتی: ننه جان جون نداره دیگه این دستا، گوشتی نمونده برام که. مامان بزرگ! مرا میبینی؟ من ..راستش خیلی دلم برایت تنگ شده قربانت بشوم. .... فاتحه بخوانید تنها کمک است برایشان، خداوند قرین رحمت کند و بیامرزد همه رفته هایمان را. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

هیییی روزگار !

مادر بزرگ پدری ام مهمان مامانم اینهاست .مامان صبح زنگ زد که ما بعدازظهر می خواهیم برویم جایی و تو بیا پیش مامان بزرگ بمان که تنها نباشد .با حبه آمده ایم اینجا و مامان اینها که رفتند مامان بزرگه گفت : یاخچی قالیر، آقل ! یعنی که چه خوب حبه پیش تو می ماند و گریه نمی کند ! بعدتر که به حبه گفت برو پیش ؛ فهمیدم اینکه می گفتند به خاطر سکته خفیفش فراموشی گرفته درست است .الان هم هربار حبه شیر می خواهد می برمش توی اتاق و شیرش می دهم .می ترسم بگوید : عه ،،شیرش هم که میدی ، چه خوبیییی !! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

صد و شصت و یک

تحولی نوین در صنعت فرزند بودن رقم زدمبه مامان گفتم که مامان! من تابستون می خوام برم دشتیاری. گفت خب؟ گفتم هیچی. خبر دادم. این برای منی که هر دفعه سر ست رنگ روسری با مانتو هم از مامان م میگیرم حقیقتا تحوله! یعنی حتا شاید اولین باریه که بدون م با مامان مطمئنم که حتا اگر پشیمون کننده باشه من قطعا و بلا شک اونو می خوام! بزرگ شدم؟ ... ادامه در لینک سایت منبع ...

نوروز در بیمارستان ک ن

" سلااااااااااااام ریییس. " " سلام." "اسم تو چیه؟" " اسم من ملینا. اسم آجی هام هم ملیسا و رهاست." مامان : " رها دختر شه." " عجب بادکنکای باحالی داری میدونی اگر از اینا بیشتر داشتیم میشد پرواز کنیم باهاش؟ بخواب معاینه ت کنم ببینم بچه. " " اسم تو چیه؟ " " اسم من معصومه." " ملینا به بگو اسم مامان بزرگ تو هم معصومه س." " راست میگه؟ اتفاقا اسم مامان بزرگ منم ملیناست!" *دخترک چند ثانیه با تردید مرا نگاه می کند* " الکی گفتممممممم! اسم مامان بزرگ من که ملینا نیست! " دخترک کرکر می خندد. معاینه م تمام شده بیرون میروم. وقتی دارم در را میبندم میشنوم که دارد دوباره این شوخی بدیع! را برای مامانش تعریف میکند و میخندد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

کلیپس!!

دختره میره روستا مامان بزرگش کلی ازش تشکر میکنه دختره با تعجب میگه مامان بزرگ منکه کاری ن تشکر واسه چی؟ مامان بزرگ میگه چون واسم یه چادر علف چیدی دختره میگه بخدا من علف نچیدم...میگه ای کلک پس رو سرت چیه بزارش زمین خسته میشی دختره با خج میگه این کیلیپسمه ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مواظبت از مامان بزرگ شیطون

زیر معرفی کتاب مواظبت از مامان بزرگ شیطون می باشد. توی اوج بی حوصلگی هم میشه چرخ زد، بله چرخ زد نه توی خیابان و توی گرما و زیر آفتاب داغ تابستان، می توان توی فروشگاه اینترنتی کتابم کو چرخ زد. میان کتاب های خوب گشت که حوصله را جا می آورد و خستگی درس را در می کند. یک عالم کتاب در سایت کتابم کو منتظر شماست. کتاب های خوب و برگزیده ای که ارزش خواندن دارند.پس چرخ بزن !!تا دیر نشده چرخ بزن!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مواظبت از مامان بزرگ شیطون

زیر معرفی کتاب مواظبت از مامان بزرگ شیطون می باشد. توی اوج بی حوصلگی هم میشه چرخ زد، بله چرخ زد نه توی خیابان و توی گرما و زیر آفتاب داغ تابستان، می توان توی فروشگاه اینترنتی کتابم کو چرخ زد. میان کتاب های خوب گشت که حوصله را جا می آورد و خستگی درس را در می کند. یک عالم کتاب در سایت کتابم کو منتظر شماست. کتاب های خوب و برگزیده ای که ارزش خواندن دارند. پس چرخ بزن !!تا دیر نشده چرخ بزن!! ... ادامه در لینک سایت منبع ...

امان از تکنولوژی

سلام دیروز صبح مهدی اجازه گرفت که مامان من برم خونه مامان بزرگ؟گفتم باشه برو.لباس پوشید و رفت.دیروز عصر برگشت خونه .بعد از چند دقیقه گفت :خداحافظ دارم میرم.میگم کجا؟ مهدی:خونه مامان بزرگ. من:خوب تو که میخواستی برگردی ،چرا اومدی؟ شارژر تبلت رو نشونم داده میگه :بخاطر این برگشتم ... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

مامان بزرگ

مامان بزرگ عزیزم از وقتی رفتی خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه نمی دونی گاهی وقتها که بهت فکر می کنم باورم نمیشه رفتی نمیتونم قبول کنم که رفتی وقتی اون تن رنجورت رو یادم میاد وقتی که توی قبر گذاشتنت یادم میاد باورم نمیشه تو بودی مامان بزرگ بگو کجایی دلم برات تنگ شده همیشه برات گریه می کنم دلم می خواست همیشه و همیشه بودی یعنی تو صدای ما رو می شنوی یاد حرف هات یاد کارهات یاد با هم بودن هامون یاد غذاهایی که درست می کردی یاد اینکه تو بودی و کنارمان بودی و دوستت داشتیم ولی الان چی دوستت داریم ولی نیستی مامان بزرگ خدا رحمتت کنه ... ادامه در لینک سایت منبع ...

اجازه هست؟

اجازه هست؟ مامان،اجازه هست ابروهامو بر دارم؟.......نهمامان،اجازه هست موهامو زیتونی کنم؟......نهمامان،اجازه هست تونیک صورتی بپوشم؟......نهمامان،اجازه هست مثل باربی ارایش کنم؟......نهماماااااااااان یعنی چی که همش میگی نه...،من 18 سالم شده ها!.........مامان: ااه پسرم،خفه میشی یا کنم؟! :))))) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

من

تقصیر خودم هم هست که حسادت زهره زیاد میشه و من رو اذیت میکنهوقتی مامان بزرگم می نشست دعا میکرد، منم میگفتم میگفت من یکم بیشترجدیدا مامان بزرگم وقتی دعا میکنهمیگه زهرا یکم بیشترآیا خون من از بقیه رنگین تر هست؟تقصیر خودمهخودم باعث به وجود اومدم این قضیه شدم و خودم باید درستش کنمولی این که مامان بزرگم فقط ع من رو گذاشته اشپز خونه تقصیر من نیست.خود خشم زهره باعث بدتر شدن قضیه میشهزهره و مامان بزرگم شبیه هم هستند امروز صبح مامان بزرگم چیزیدشبی این که خسته نباشیگفتم برای چیگفت برای این که ب این همه کار کردی. بیشتر از همه.گفتم مامان بزرگ نمان و بابام از صبح کار د. زهره ب کل ظرف ها رو تنهایی شستگفت به مامانت میگم که زهرا برات میمونه اون فقط کمک میکنهگفتم مامان بزرگ زهره ب کل ظرف ها رو خودش تنهایی شستگفتم مامان بزرگ این حرف نزدید که زهره ناراحت میشهگفت جلو اون نگفتم کهمامانم گفت خوب از دهنتون می پره ... ادامه در لینک سایت منبع ...

حس خوب در یک شب خوب

مامان بزرگ الوچه ها رو ریخته توی آب جوش با نمک و بعد بهش شکر اضافه کرده(یه همچین چیزی) حالا هم آلوچه هارو آورد خونمون.به مامانم که قبل از من امتحان کرد میگم ترشه؟ مامان بزرگم میگه نه شیرین و ترشه .بهش میگم ترش و شیرین، کمی فکر میکنه و میگه اره راست میگی شیرین و ترش =))))) میگم خب این که همون شد گومبولی لپ قرمزی ام امشب اینجاست خداروشکر :) خدا همه مامان بزرگ بابا بزرگارو حفظ کنه و همه مامان باباهارو :) و خدا برای هممون چیزای خوب رقم بزنه همیشه انشاا... :) پی نوشت: امشب کیک شکلات و فندق درست که خوب بود خداروشکر :) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

ما بر سر ان کوچه که افتاد گذارت/ یک شهر گواه است که مردانه نشستیم

توی این هفته هرروز ی ساعت خاص از خونه میزنم بیرون و فقط دور میزنم با ماشین... یکی دو ساعت ، عکاسی ، آهنگ گوش دادن و ... سرشب: بابا: نگفتی با کی میری؟ کجا میری؟ توضیح میدم قانع نمیشه و میره! رو به مامان :بم شک دارین؟:)) مامان: نه تو که هرچی بشه به خودم میگی من: مامان؟:)) مامان: خب وقتشه دیگه ! من:مامان:| اپیزود دوم! روزبعد: مامان: کجا میری؟ من: با شیلا ناهار میرم بیرون ! کجا میرم آخه؟ مامان : از گلوش پایین نره:))) +اهنگ شیلا شیلا با من قهر نکن رو شنیدین؟ منم شیلا رو در حد همون اهنگ میشناسم:| +عنوان بی ربط اما قشنگ ،از بزرگ علوی ... ادامه در لینک سایت منبع ...

7ابان96

سلام پسرهای گل مامان:امروز خیلی روز پرکاری بود.خیلی خسته شدم .تنها چیزی ک خستگیمو ازم میگیره اینه ک برای شماها بنویسم.هرمز الان زنگ زد گفت ک بزرگ تغدیه هاشو ک از تارامارکت یدیدم داره میخوره.ب بزرگ میگ این کارو چرا انجام دادی میگه مامان خوشمزه است. میگ برا فردا بزار میگه گازش زدم.بزرگ شکمووووودو دقیقه بعد بزرگ زنگ زد مامان هرمزم دوست داره از این کیکا بخوره منم گفتم خدایاااااااا نوش جونتونروز جعه 5 ابان 96 برای اولین بار هرمز رفت نونوایی نان ید اونم بخار بزرگ که شیف صبحه واسه تغذیه نونو پنیر. به به چه داداش باحالیمث همیشه عاشقتونم ... ادامه در لینک سایت منبع ...

از خطرات حافظه ی شنیداری

1.مامان!_جانمولی هنوز تو کار عشق تو موندم یعنی چی؟_یعنی نمی دونم چه کار کنم درباره ی دوست داشتنتمامان؟؟؟؟_بله؟نخیر. یعنی می خوام بوست کنم!مامان در افق محو شد.2.مامان ! پوشوندم یعنی چی؟_یعنی به تن .عجب_چرا؟عشق رو چه جوری تنش کنه آدم؟مامان کمی بیشتر در افق محو شد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

دیالوگ های مادر و دختر

توی راه برگشت به خونه از خونه جون حلما: مامان دوست داری مامان خوبی باشی؟ یا مامان بدی باشی؟ من: مامان خوب اما منکه مامان خوبی هستم حلما:تو فردا مامان خوبی بودی(( هنوز شناختی از مفاهیم زمانی دیروز و فردا نداره)) من: خوب میخوام مامان خوبی باشم حلما : پس بریم برام باربی ب اگه مامان بدی هستی میریم خونه من: میخوام مامان بدی باشم میریم خونه توی اطاقت پر باربیه حلما: ... ادامه در لینک سایت منبع ...

از نگاه تو

مامان جون : مانیا امروز توی حیاط همه برگهای خشک رو می ریخت رو سرش و حس خودش رو کثیف کرد مهتا : مامان جون زندگی همینه دیگه ما : ************** مامان مریم : صمد محبوبه اینا از برنج جدیدی که گرفتن راضی ان مهتا : از بچشون هم راضی ان ؟؟؟ مامان مریم : ********************* مامان مریم : مهتا فردا تو مهد کودکتون جشنه مهتا : یعنی تولد مهدمونه ؟؟؟ الان چند سالشه ؟؟؟بزرگ شده ؟ مامان مریم : ***************** مهتا: مامان چطوری میشه ابر رو بخوری ؟ مامان : باید بری بالای کوه ها تا برسی به ابرا مهتا : آدمایی که پول ندارن غذا ب ن باید از کوه بالا برن و ابر بخورن مامان مریم : ... ادامه در لینک سایت منبع ...

از نگاه تو

مامان جون : مانیا امروز توی حیاط همه برگهای خشک رو می ریخت رو سرش و حس خودش رو کثیف کرد مهتا : مامان جون زندگی همینه دیگه ما : ************** مامان مریم : صمد محبوبه اینا از برنج جدیدی که گرفتن راضی ان مهتا : از بچشون هم راضی ان ؟؟؟ مامان مریم : ********************* مامان مریم : مهتا فردا تو مهد کودکتون جشنه مهتا : یعنی تولد مهدمونه ؟؟؟ الان چند سالشه ؟؟؟بزرگ شده ؟ مامان مریم : ***************** مهتا: مامان چطوری میشه ابر رو بخوری ؟ مامان : باید بری بالای کوه ها تا برسی به ابرا مهتا : آدمایی که پول ندارن غذا ب ن باید از کوه بالا برن و ابر بخورن مامان مریم : ... ادامه در لینک سایت منبع ...

روزه با طعم مامان

مادر که بالای سرت نباشد، بزرگ هم که باشی؛ کار بلد هم که باشی؛ هم که باشی؛ حتی اگر بابا دستپختت را دوست داشته باشد؛ انگار یک جای کارت می لنگد. انگار دست و دلت به کار نمی رود بدون مامان. حتی وقتی که آشپزی می کنی، و نیز سر سفره ی سحر و افطار انگار اعتماد به نفس کافی نداری. اصلا اوضاع یک جوری پیش می رود بدون مامان. گنجشک های گرمازده ی توی حیاط هم برایت ناز می کنند. بهانه ی عطر دست مامان را می گیرند. انگار نه انگار این آب و دان، همان است که مامان جلویشان می گذاشت. مادر که بالای سرت نباشد، بزرگ هم که باشی؛ کار بلد هم که باشی؛ هم که باشی، یک گوشه ی دلت انگار خاموش است. حتی اگر هر روز صدای مهربانش را بشنوی. ... مادر که نباشد.. دیدن فوتبال برزیل و والیبال ایران هم لطفی ندارد. انگار نیمار هم می داند که مامان به مسافرت رفته، بازی اش چنگی به دل نمی زند این روزها. این روزها همه اش برای سلامتی مامان دعا می کنم. کاش این سفر اجباری تمام شود. و فاطمه ... چه حالی دارد فاطمه، که از یک سالگی سایه ی مهربان مادر را بالای سر ندارد. ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جان مامان..

تو این اتاقی که مت نشستم صدای بچه های همسایه ها از تو حیاطشون به گوش من میرسه امروز صبح داشتن بازی می و صداشون کامل میمود بچه یه سره میگفت مامان مامان من ناخود اگاه بلندگفتم جان مامان :) دلم همون لحظه اون بچرو میخواست :) ... ادامه در لینک سایت منبع ...

آرامش

آرامشی رو که کنارِ مامان بزرگم دارم هیچ جای دیگه نظیرشو نداشتم مثل همین الان همین بعدازظهر که فقط منمُ و مامان بزرگم .. که رو صندلیش رو به پنجره نشسته و بیرون ُ نگا میکنه؛ ..منم برا خودمون چای اوردم و نشستم کنارش .. سکوتش هیجانش سرو صداش ..همه چیِ خونَش خواستنیه چون خودش ادمیه که ازش ارامش میگیرم اینوفقط من نمیگم تقریبا حرفِ همه همینه صنم که هروقت احساس میکنه نیاز به رفرشِ روحی داره فوری میگه : "باید برم پیش مامان بزرگ ؛ خودمون دوتایی .. یه چن روزی یا شده حتی نصفِ یه روزو کنارش باشم آروم میشم " کاش الان my sis هم اینجا بود ؛ پیش من و مامان بزرگ ... ... ادامه در لینک سایت منبع ...

جستجوهای اتفاقی

فرآیند جستجو و بازنشر مطالب مرتبط با عبارت چه زود بزرگ شدی مامان توسط ربات های هوشمند خبری از بین منابع معتبر فارسی زبان دریافت و نمایش داده میشوند.